تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by 
<a href=Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker خاطرات رژین
سلام به همه دوستای گل و مهربونم

رژین من ماشا الله برای خودش خانومی شده قربون حرف زدناش بشم که حسابی دل من و با با یی خودشو شاد کرده و کلی سر ذوق میاردمون وقتی صدام میکنه سمیا حسابی ذوق میکنم و قلبم به تپش می افته مگه میشه از این چیزها زیباتر هم تو دنیا داشته باشیم عاشق فیلم گارفیلد دو هست به شهر باز ی و سر سره و تاب شدیدا وابسته شده دو تا عروسک باربی داره که تمام روز با اونها مشغوله یا با این عروسک سرخپوستی بیبی بورن می ره حمو م میکنه هر موقع هم که لباسهای عروسک را در میاره خانوم بلا لباس خودشو هم میکنه و با اون شروع میکنه از کارتن ترد میل سر خوردن (سر سره فقرا )خلاصه الان حسابی دعواش کردم که باید لباس بپوشی هنوز هم جیغ میزنه ولی خیلی وابسته شده خانومی هنوز هم شیر می خوره و من خودم زیادا مادگیشو ندارم از خودم جدا کنم گرچه خیلی وقتها خسته میشم الان خوب حرف میزنه و تو این یک ماه و نیم اخیر خیلییییییی پیش رفت کرده ماشا الله در ضمن بهش میگم ادای مامان جون در بیار و او نهم مثل بلبل شروع میکنه به گفتن کلمات عین خودش ....خیلی با هوش  هست و با با م میگه نابغه هست (طبق یه امار ۹۰ درصد افراد فر زندانشون را نابغه می دونن !!!!!!!) ولی زیاد اهل کتاب نیست که منو نارا حت میکنه تا می خوام از لحاظ نوشتاری بهش یاد بدم خسته میشه و کاغذ و قلم را خودش در دست میگیر ه ۵ شنبه یه قرار نی نی سایت یرفته بودیم که جمعا سه نفر شدیم تارا مامان سارا ساناز دانیال و خودم که حسابی خوش گذشت  عاشق دختر خالش شادی هست و تمام دنیاش با اون قسمت شده برای باباش که ددی !!!!!!!!!! صداش میکنه غش میکنه و من موندم این همه علاقه ........تمام اطراف خونمونو میشناسه و خدا نکنه از سمت پارک رد شیم اونوقت مجبورمون میکنه که منو ببرین سرسره و تاب ......من که دنیام خیلی باهاش رنگی شده هفته پیش رفتیم کرج عروسی جاتون خالی خیلی خوش گذشت  و بچم حسابی بازی کرد  راستی تا دلتون بخواد عاشق ماتیکه و خانه خرابمون میکنه از بس که میزنه و جدیدا در ها را همخودش باز میکنه من جمله در بیرون حالا شما بگین ما با این شیرین عسل بلا چه کنیم .......

عکسهای ایندفعه را خانوادگی  هم گذاشتم عکس پدر و مادر م و همسرم  یا همون ددی رمضانزاده خودمون که رژین ددی کلی قولی و با با ازا و ......صداش میکنه  

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic







+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 17:14  توسط مامانی | 
 

 کوروش عزیز یه مسابقه گذاشتن با عنوان  دوستان عزیز من هم این عکس را گذاشتم و می تونید با مراجعه به سایت ایشون رای بدین Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 18:52  توسط مامانی | 
Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 21:43  توسط مامانی | 

سلام  به دوستان گل ببخشید که هنوز اپ جدید نداریم من سرم کمی شلوغه در اولین فرصت میام قربون همتون برم

دختركم خداحافظي از دنياي نو پايي و ورودت به دوران خردسالي مبارك عزيزم تو اين دو سال لحظات قشنگي با هم داشتيم وما را به خاطر كم و كاستي هاي مون ببخش اميدوارم كه روزي بشه كه موفقيتها ي تو را ثبت و جشن بگيريم

رضا و سميرا

از همه دوستان مهربون وبلاگی و نی نی سایتی از صمیم قلب تشکر میکنیم امیدواریم که به تو شادیهاتون سهیم باشیم و جبران کنیم For You

عكسهاي تولد دو سالگي رژين +سفره شام +ميز كيك +کادویی ها

Image and video hosting by TinyPic

 Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 20:55  توسط مامانی | 
صبح زوده ....ساعت چنده..شش و نیم صبح اخ من که حالت تهوع دارم بدو دویدم تو حموم ....مامان بیداری ....من که تا صبح نخوابیدم ....وای ساکم مدارکم ..اخ دوربین ...بچه ها همه بر پا .... چیه رضا ....سرم درد میکنه ...چرا ...؟؟چه سوالیه اون هم مثل من ذوق زده شده فقط با خودم تکرار میکردم یعنی دو ساعت دیگه پیش منه ...من باورم نمیشه ...یعنی میبینمش ....وای چه شکلیه ...خدا کنه ...!!!! اخ بریم که دیر شد بدو بدو تو ماشین نشستم و ... وای دلم شور میزنه استرس دارم  ..... میگن خیلی درد داره نکنه من طاقت نیاورم ....ای خدا کمک کن  سمیه دوربین تو دستشه میرسیم دم در بیمارستان اتیه میگه برگرد ازت فیلم بگیرم ..اخرین فیلم قبل از تو  اخرین ساعت و صبح قبل از تو ... حالا ساعت چنده ...فکر کنم تا برسیم بالا  7 شده باشه وای زنگ بزنین به خانم دکتر کاتب ....میگن چرا دیر اومدم... اخه 7 دیر نیست ...من باید برم دستشویی لباس بپوشم فشارم را بگیرن وای دلم میزنه به گمونم فشارم بالاست ولی بخدا از استرسه از همه میپرسم سوند درد داره  ... خیلی بعدش درد داره ای که من  همیشه از بیمارستان و پرستار بدم می اد انگار زورشون میاد جواب بدن ولی اینجا بهترن انگار شاید چون شخصیه ....بلاخره نزدیک ساعت  هشت منو بردن تو اتاق و بهم سوند هم وصل کردن ولی خودمونیما چه سوزی دار ه ههههه وای که دلم دیگه اروم شده بود متوجه شدم دارن روشکمم یه چیزهایی میریزند ا ون پرده را هم کشیدن  خلاصه دیگه می دونستم که الانه که به ده هم نرسه من برم ......
وای چه سرده ...وووووو خانم خانم ....کی صدام میکنه ...خانوم ...هر چه قدر تلاش کردم بگم میشنوم نتو نستم جوابشو بدم ...... فقط درد شدیدی داشتم و کم کم به خودم اومدم گفتم درد دارم ...  و من  را وقتی به بخش بردن سا عت ده و نیم بود ولی من  خیلی صبورم باور کنین اصلا به رو نیاوردم ....فقط گفتم مسکن بزنین که گفتن زدیم  و پرسیدم بچم سالمه ....کروموزومی نیست که پرستار گفت  نه ولی به خدا منو یه جوری نگاه کرد !!! اخه این چه سوالی بود  ..اما نه حقم بود اخه من یه مادرم و باید بدونم  ...دنیا من مادرم ...جوری که انگار تنها من مادر تو این دنیام دلم برای بچم تنگ شد ...دوست داشتم رضا را ببینم اما نبود ...وای کجاست ...خواهرم  گفت ...رفته گل بخره ..رفته پایین ....من می خوام ببینمش
و به این ترتیب دختر من ساعت 8:10 روز شنبه 4 شهریور 1385 در بیمارستان اتیه با وزن 3150و قد 50 دور سر 35 دور سینه 35 بدنیا امد فاطمه من بدنیااااااااااااا امددددددددددددددد
وای که وقتی دادنش به من چه حالی داشتم اول که اوردنش یه نق کوچولو زد و من از اعماق قلبم گفتم جااااااااااااااانننننننننننننننننننننننننننن وقتی دادنش به من گفتم چه خوشگله چه قدر شبیه شادیه  مدتی نگذشت رضا با یه دسته گل اومد و دستم گرفت و گفت سلام با همون غرور همیشگی وای که چه حالی داشتم بهش گفتم سلام و دستهاشو گرفتم اصلا یه نیرویی دستهای ما را تو دست هم گذاشت که من تا به حال تجربه نکرده بودمش  نمی دونم چرا نمی تونستیم دستهای هم را  رها کنیم من گفتم خوشگل میشه با با ش گفت خوشگل هست وای که چه موهایی داشت بعد هم مادرم اومد و کلی ذوق کرد بنده خدا پایین بیمارستان پیش شادی بود  و استرس کشته بودش ...خلاصه بعدش هم دایی رضا اومد و تبریک و For You....و رضا چون سرش درد میکرد رفت ولی خدا جون می دونه که من دل تو دلم نبود هر بار که برای معاینه میبردنش من دلم با هاش میرفت ولی شوهرم خیلی ذوق داشت یه حالی داشت که نگو  منتهی سر درد امانش را بریده بود حتی بالا هم اورد .... و من فرداش از بیمارستان مر خص شدم و رفتم و خونه و هرگز استرا حت نکردم روز سوم با دخترم رفتم نمایشگاه پیش خونه !!! و روز پنجم خرید از میدون  و هرگز برای خودم استراحت در نظر نگرفتم ... خلاصه تلفنها  و تبریکها و ... وای چه روزهایی بود دخترم تو یه ماهگی به ما میخندید  و من خوشحال چون خیلی تو تهران تنها بو دم  و حال کسی داشتم اون هم چه کسی رژین نه زردی داشت نه هیچی شبش هم اوردمش رو تخت خودم به خدا همون شب با من ارتباطی بر قرار کرد که نگو من چشم هاشو میدیدم که منو لمس میکنه  و دو ستم داره اخ قربونش برم که هم تمیز بود هم ناز بود 
دو روز دیگه دو ساله میشی
نمی دونم چرا عوض اینکه شاد باشم غمیگنم و اشک مجال نوشتن نمی ده
چه دو سال پر فراز و نشیبی داشتیم من هنوز هم باورم نمیشه فقط دو سال هست که با منی  انگار سالهاست که میشناسمت  و با منی انگار از اول با هم بودیم .....
ولی خدا حافظی با دنیای کودکیت برام سخته و به خاطر همین من حتی تو را از شیر هم نگرفتم !!!!!!!
و این تنها امید من هست اخه ........
بذار آخه را نگم ...چون روز تولد برای من شاید سخت باشه  ....اما برای تو شیرین هست و از الان هم میگی تولد ..مبالک ...و شمع ها را فوت میکنی
من خیلی دوستت دارم و نمی تونم بدون تو سر کنم میگم حالم بده افسردم دلم گرفته من عاشق  بچگی هاتم باورت میشه چیزی یادم نمونده الان هم اونقدر اشک میریزم که رگ گردنم درد گرفته
من حالم خوب نیست دوست دارم این دو روز دیر بگذره واسه همین از کنار بچه های کوچک وقتی رد می شم ناگهان دلم میلرزه که رژین من هم این اندازه بود ...اخه من تو اون دوران خیلییییییی ....... نه نمی نویسم چون تولد رژین هست تولد دختر من ....دختر من ....دختر من ؟؟؟؟ یادم رفته بود که مادرم و یه دختر دارم اخه من که خودم هنوز بچم !!! الهی قربونت برم که الان اومدی و به من سلام کردی ...من اینقدر اه کششیدم که نگو ....عزیزم روزی که تو بیمارستان تو را دادند بغلم به اون خدایی که ما را افریده دنیا را تو دستم گذاشتن تا یه مدت وقتی میگقتم دخترم و یا معرفیت میکردم با افتخار و یه پرسش غرور امیز میگفتم این دخترمه و بعد میگفتم دختر من؟   .....دختر من !!!!! مگه من هم دختر دارم ...بابا هم همین طور با افتخار میگفت من یه دختر دارم ...وای نمی دونی چه حسی بود رژین من بلاخره دنیا همینه کوچیکها بزرگ میشن بزرگها پیر میشن و .....
امیدوارم سالها زنده و سالم و سلامت باشی دو ستتد ارم عزیز من و با بایی
+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 15:57  توسط مامانی | 
سلام دوستان ناز نازی من

من و رژین و با با یی عازم  شمال هستیم و تا سا عاتی دیگر منزل مان جونه یا همون هویه هستیم وای که دلم بر ای شمال لک زده ولی .........بگذریم

دیروز سالگرد از دواج من و رضا بود  و امیدوارم همیشه عشقمون پایدار باشه من و رضا روز های سختی را در زندگی گذراندیم و خدا می دونه چه قدر عذاب کشیدیم مخصوصا من که واقعا از این ۵ یا ۶ سال چیزی نفهمیدم البته رضا خیلییییییی گله  و من واقعا دوستش دارم

کلی خاطره ناگفته تو این چند مدت دارم که بهترین انها اومدن برادر شوهر عزیز و مهربون و مظلوم و نجیب من به تهران بود خدا می دونه من و رژینم با چه ذوقی رفتیم دنبال جناب سرهنگ  وقتی دیدمش واقعا از ته قلب شاد شدم و یه بغضی اومد تو گلوم و با همون بغض رضا را صدا زدم که بیا دادشی را دیدم اره عمو حسن مهمون کلبه محقر ما بود و رژین شا د و شاد و شاد ....مسخرم نکین این بهترین دیدار خانوادگی تو این چند سال برای ما بود اخه ما خیلی تنهاییم و هیچکس را نداریم و لی از زن عموی خوبم قول گرفتم که یه بار با عمو و بچه ها بیاد تهران اخه اونها اصفهان زندگی میکنن خدا کنه امسال بیان شمال چند روز دیگه تولد رژین گلی هست 

  عمو جونی برای رژین یه کلاغی خریدههههههه که نگوووووو من که واقعا  ازش خوشم اومد به موقع عکس میگذارم الان فرصت نیست البته رضای عزیزم تلفن کرد و گفت داداشم میگه بیاین اصفهان که متاسفانه رضا گفت ایندفعه نمی شه و گذاشته برای دفعات بعد که حتما میریم

خدایا دلهای ما را همیشه با هم خوب و مهربون کن باورتون میشه از اینکه بریم شمال دلشوره دارم و خدا کنه خوش بگذره و من با روحیه ای شاد بیام تهران و تولد رژین را بگذرونم البته غمم برای تنهایی هست ولی شاید مادرم بیاد اخه نوبت چشم پزشکی داره و تا ۲ شهریور که من برگردم خدا میدونه چه قدر باید عذاب بکشم تا برای تولد اماده بشویم دعا کنید همه چیز خوب و خوش باشه

تا ده روز دیگه همه گلای خوبم را به خدا میسپارم خداحافظ همگی

 

 Image and video hosting by TinyPic

عموی عزیزم خیلی دوستت دارم و همیشه در قلب منی

Image and video hosting by TinyPic شكستن موبايل پدر Image and video hosting by TinyPic خوابيدن ارام بد از ازار دادن عمو و من و بابا Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic كليد در همسايه Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic رزين گلي درفرحزاد وكلاغي كه عمو خريده رژین شاد و سرمست از کادوی که گرفته که واقعا خوشمون اومد و اگر بدونين چند بار توسط همين كلاغ عمو مورد اصابت قرار گرفت اینه که میگم خوبی دیگه بی اعتبار شده
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 13:57  توسط مامانی | 
 

 

 

 

 

 

سلام به همه دوستان خوبم که تو این مدت بارها جویای حال ما بودین  اگر بدونین با چه عذابی عکس اپلود کردم اما متاسفانه صفحه به هم می ریخت و مجبور شدم دوباره اپلود کنم و امروز حتما براتون میذارم (که گذاشتم )

من و رژین ۵شنبه بیستم تیر راهی شمال شدیم و شبش عروسی دعوت بودیم جاتون خالی خیلی خوش گذشت )البته بدون حاشیه گفتم ) من و مادر شوهر عزیز در عروسی با هم بودیم و

انصافا شب خوبی بود و به من خیلی حال دادن ایشون French Kissببخشید منظورم یه جورای دیگه بود

خلاصه رو زجمعه هم به اتفاق با با م اینها رفتیم دریا و کمی هواخنک بود و رزین فقط پاهاشو اب زد Shark Island ببخشید که شکلک کم ربطه اخه اب دریا که هست نگین بیربطه

شنبه هم من و رژین و خانواده ام به اتفاق خونه عزیز رفتیم و خوش گذشت و حسابی پذیرایی کرد یکشنبه بعداز ظهر هم اونجا رفتم ود ررا ه خواهر شوهرم را دیدم و با هم رفتیم منزل مادرش Doggy و  من تو این روز یه کار خیر کرد م و اشتی دادن مادر شوهرم  و جاریم بود البته اون روز زیاد به من خوش نگذشت الان میفهم وقتی شوهر ادم نیست ادم تنهاست و دعا میکنم رضا همیشه سلامت با لا ی سر من و رژین باشه تو شمال هم روزهای پر تنشی را سر کردم مخصوصا از دوشنبه به بعد و سه شنبه که منتظر بودم رضا بیاد خبر داد که تا ۵ شنبه نمی اد وای خداااااااحسابی کلافه شدم من اصلا تحمل دوری رضا را ندارم بعضی روزها واقعا کسل کننده هست مخصوصا مریض شدنم که کلی امپول رگی خوردم  رژین من هم قبل از رفتن تب خیلی شدیدی داشت که خوب شد  امامن دو تا گوشام به شدت عفونی شد و کارم به کلی دوا و دکتر کشید اصلا وقتی شوهر ادم نیست ادم واقعا بی هویت هست خلاصه چهارشنبه بعداظهر هم یه عقد کنون رفتیم و ۵شنبه من خوشحال و خندان چون شوهرم قرار بود بیاد و  بعداز ظهر با مادر شوهرم رفتیم برای رژین کفش و دمپایی خریدیم من شب کلی منتظرش موندم تا اینکه ۴ صبح رسید وای خدا من چه قدر به رضا وابستم وقتی دیمش دنیا را به من دادن اخه اون روزها من خیلی دلم شکسته بود اخه دنیایبه این کوچکی چرا اینقدر تبعیض و فرق و دل شکوندن و دورویی توش هست ولی با اومدن رضا چیزی دیگه برام مهم نبود  روز جمعه رضا خوابید و بعداز ظهر برای پرو لباس رفتیم و بعدش رفتیم دریا شنا و شبش  رفتیم خونه عزیز و بعدش عیادت دایی رضا که تصادف کرده بود و عروسش هم زایمان کرده بود  روز شنبه هم منو رضا بعدا زخداحافظی از منزل مادرامون اومدیم تهرون و من منتظر موندم تا فردا شبش مادرم اینا برای عروسی بیان تهرون که صبحش به من خبر دادن کمر خواهرم را گرفته و نمی تونه راه بره شب هم رژین تببببببببببب کرد چه جور و ما هم مجبور شدیم بریم دکتر و خلاصه یه بار نشد تو زندگی خوش باشیم خلاصه با کلی نذر و نیاز انها را هی تهرون شدن تا رویای تهرون نیومدنشون به حقیقت بپیونده و من و رژین ذوقمرگ شدیم و رژین وقتیت چشمش به شادی افتاد وای نمی دونین چه کرد اخه شب قبلتر اصلا هذیان هم میگفت خدایا چه خوش میگذره وقتی اینها هستن  و غروب با هم بیرون رفتیم و سهشنبه هم برای عروسی اماده شدیم گرچه دیر رسیدیم ولی باز خوش گذشت و رو زچهارشنبه هم  زیاد خوب نبود و شبش اونها رفتن و من و رژین با زهم تنها شدیم ول یاز طرفی خوشحالم که با زهم ۲۴ میریم پیششون  و مراسم تولد رژین را هم استثناعا جلوتر برگزار میکنیم  

وای خدا از الان لحظه شماری میکنم تا اونروز بشه

جمعه هم که تولد یاس گلی و طاها و سورن بود که کلی خوش گذشت و من هم می خوام هشتم شهریور تولد بگیرم  البته اگه خدا بخاد

 

رژین من را صدا میکنه و میگه دبیا اینطوری بخونین د به فتحه و بیا که میشه دبیا یا همون سمیرا

میگه دبیا ...بیا بیا بدو بدو (ا ز۲۰ تا قبل از مرداد )

شعر می خونه و کلی با هوش شده و ازا همون رضا هست که میگه با با ددی ادای عزیز را در میاره مثل باه) با با جون ) میقرصه خلاصه کلی پیشرفت کرده و کلی هم پر جنب و جوش شده خلاصه لباس همه را میشناسه الان مکانها را میشناسه میگم با با یی چی میگه میگه نی نه مثلا خونمون را میشناسه خونه خاله عزیز و با با یی و همه جا را میشناسه با لا ی خونه میریم میگه ابازی یعنی تاب تاب عباسی و خانمی برای خودش حسابی بزرگ شده و حرکاتش شیرینی بخش زندگی من و رضا شده خدایا همه بچه ها را با پدر و مادر در پناه خودت حفظ کن

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hostin<a href=Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic  Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 0:10  توسط مامانی | 
سلام دو با ره به همه دوستان خوبم

من و رژین از شمال برگشتیم تو پستهای بعد ی عکسها و سفرنامه را براتون شرح میدم

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 15:45  توسط مامانی | 
Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic  Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 14:42  توسط مامانی | 
Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

  سلام دوستان

اینبار ترجیح دادم اول عکسها را ببینین

رژین خانوم ما پیش رفت زبانی زیادی کرده

یه پشه را من رو دیوار توالت کشتم البته پارسال  ولی اثارش باقی مونده بود و تقریبا فسیل شده بود  رژین وقتی وارد توالت میشه اول به سراغ اون میره  و رو به من و نیم نگاهی به اون میگه پسه پسه یا پده پده و بعد رو شو میکنه به اون و میگه مووووووووو    جدیدا عاشق سه چرخه خودش شده و روش میشینه ولی نمی تونه رکاب بزنه  عروسکاشو خیلی دوست داره و چند باری دیدم خودش به اونها غذا میده و یا با هاشون بازی میکنه یه بار هم گوشی پزشکی را گوشش گذاشته بود و می خواست دکتری کنه و با دیدن من خودشو لوس میکنه و قایم میشه خیلی بچه ها را دوست داره مخصوصا شادی دختر خالش که عاشقش هست و تمام بچه های  دنیا را به نام اون صدا میزنه واقعا به  خانواده های هر دوی ما واقعا علاقه مند هست  و مثل با با جونش (بابای بابا ) میرقصه و عزیز ش را هم خیلی دوست داره و جدیدا بهش یاد دادم بگو اتی میگه اتی  اتی ا(احترام)الهی قربون اون لحنت برم بابا هم  که طبق روال گذشته کلی( با فتحه  )یا ددی هست خدایی اسا می  را  میبینید   این چند روزه خیلی خوش گذشت و بابا برامون سنگ تموم گذاشت امسال رژین هم روززن کادو میگیره  خدایا شکرت 

راستی از پستهای بعدی خاطرات روزانه را هم مینویسم

بچه ها من میخوام اینجا از یکی از دوستهام تشکر کنم

یه دوست خوب و صمیمی که واقعا محبتش منو شرمنده کرده و واقعا دل صافش منو حیرت زده کرده اخه خیلی باگذشت مهربون و صمیمی هست من واقعا ازش درس گرفتم چه قدر خوبه ادم قدر این دوستان را بدونه شما هم اونو میشناسین اون کسی نیست جز

مامن شهراد گل خودمون Image and video hosting by TinyPicکه من خیلی خیلی بیشتر از قبل بهش ارادت دارم و دوستش  دارم ارزو میکنم واقعا در زندگی همیشه موفق باشه   

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 8:43  توسط مامانی | 
من به نوبه خودم روز زن و روز مادر را به مادر شوهر عزیزم و مادر مهربونم که برای شوهرم خیلی زحمت کشید تبریک میگم امیدوارم سالهای سال زنده باشه و محبت ایشون بالای سر ما باشه و همچنینن به مادر خودم که خیلی برام زحمت کشیده و در تمام مراحل زندگی یاور ما بوده و به خودم که این دومین سالی هست که مادرم و از محبتها و زحمتهای همسر عزیزم رضای خوبم به خاطر اینکه بتونم مادر خوبی باشم تشکر میکنم و جا داره به همه دوستان خوبی که به من سر میزنن و منو شاد میکنن تبریک بگم مادرهای عزیز روزتون مبارک  Kisses 

رژین و مادر بزرگ مادری *** مامان جون تو بی نظیری تو بهترینی دوستت دارم روزت مبارک هوهو هویه 

رژین و مادربزرگ پدری همون عزیز اتی خودمون یا به قول رژین عیی عیی جون دوستت دارم یه دنیا هم تو رو هم باه رو (بابا جون) دوست دارم همیشه دوستم داشته باشی و هرگز فراموشم نکنی و محبتت به من کم نشه هرگز هرگز هرگز

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

 خاله قاصدک جونم که از دبی اومده بودند  خاله جون ونازم  و مامان سمیرا

Image and video hosting by TinyPic

دوستان تمامی عکسهای بالا توسط مامان کیان پیکاسو و مامی مادر علیسان پارسای عزیز طراحی شده از محبت و  لطف این دو دوست و مامان عزیز نهایت تشکر و امتنان را دارم

( در ضمن این دومین قرار نی نی سایتی هست که به اشتباه اولین قرار ذکر شده که بدینوسیله اصلاح میکنم)

 





+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 9:23  توسط مامانی | 
سلام به همه دوستهای خوبم

بعدا اضافه شده:

   

وعده دیدارما : " ساعت 7 بعدازظهر روزجمعه 31 خرداد پارک پردیسان "

آدرس دقیق :
از اشرفی اصفهانی (بسمت شرق )- واردهمت میشید - ورودی اول به سمت جنوب ( یادگارامام ) - یعنی ابتدای یادگارامام ( تقاطع یادگارامام وهمت ) - پارک پردیسان - جلوی درب ورودی ازداخل پارک (مقابل قفس غازها ) میبینتون :))


خیلی وقت بود از خودمون چیزی ننوشته بودیم

خاطرات ما بر میگرده به قبل از قرار نی نی سایتی ها

روزی که دایی رضا از شمال به تهرون اومد و ما ذوق زده شدیم اخه خیلی ناگهانی بود و ما نیم ساعت قبل از رسیدنش فهمیدیم که داره میاد و منتظر عکس العمل رژین که چه میکنه و دختر ما ابتدا عا اندکی حساب برد ولی بعد نمی دونید چه کرد شروع کرد به در اوردن ادای دایی رضا که قبلا هم گفته بودم چون نمی تونه چشمش را چپ کنه گردنش را به سرش میچسبونه به حالت کج که حسابی همه را شاد میکنه این دلقک کوچولوی ما  خلاصه اون چند روز حسابی بیرون گشتیم و خوردیم و خوش گذروندیم اخه ما مثل اسرای در بند همیشه منتظر  دیدار خانواده هامون هستیم من هم که میمیرم برای اینها که دم به ساعت پیش من باشند

جاهایی که با اومدن دایی رفتیم

۱. خیابون گردی با ماشین بدون پیاده شدن و خوردن اش رشته سید مهدی تجریش

۲. رفتن به جاده کن و سولقان و خریدن گیلاس نوبری و خوابیدن بی سابقه رژین در ماشین البته بعد از سوزاندن اتیش و گرفتن کباب از کباخانه المهدی شهران

رژین خانوم هم طبق معمول روز جمعه خواب را بر اهل خانه حرام کرد و نگذاشت ما دلی سیر از خواب داشته باشیم روز شنبه من به اتفاق رژین و دایی رضا به ارژانتین رفتیم تا کار اداری انجام بدیم  و وقتی اومدیم منزل دایی رضا با ر و بندیل را بست و رفت و ما را تنها گذاشت خدایا چه قدر تنهایی سخته من و رژین همیشه تنهاییم بعد از رفتن دایی رضا طبق معمول ما هرشب بیرون میرفتیم تا تنها بودن را را فراموش کنیم البته یه چند شب هم بابایی دیر رسید و نشد گرچه تو این روزها بیشتر فکر و ذکرم قرار نی نی سایتی ها بود و بعد از اون هم تعطیلات ارتحال خیلی دوست داشتم با دایی رضا میرفتم شمال اما تنهایی و دور بودن از شوهرم نیزبرام سخت شده من که غیر از اون کسی را ندارم تو تهرون البته دارم ولی رفت و امد نداریم  خلاصه شمارش معکوس برای رفتن به شمال و ذوق دو صد چندان که مادرم و خواهرم با من میان تهرون خدا میدونه که خیلی خوشحال بودم  چون چند روزی هم با هم بیشتر میموندیم روز دوشنبه عصر ساعت ۴ از تهرون رفتیم البته ترافیک شدید اعصاب ما را به هم ریخت و مجبور شدیم از سمت رشت بریم و گرما نیز بدتر از هر چیز دیگه من هم که مدتیه رژین را از پوشک گرفتم تو ماشین با ش ورت نگهش داشتم و دختر ما هم خدا و کیلی سیلزده نشد  و ما را شاد نمود فقط در قزوین به زور و عذاب منتش کردیم که ج ی ش کن و کرد وای که از اولین ج ی ش در جاده عکس هم گرفتم خلاصه ترا فیک رستم اباد حدودا ۱ساعت و اندی طول کشید و ما خسته و کوفته در ساعت حدودا ۲ ..... به منزل مادرم رسیدیم وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی نمی دونین رژین چه کرد اول از همه بگم رژین در کل راه بیدار بود جز یه بار که خوابید  و شب تا دقیقه نود بیدار بود   و به زور کودک ۱سال و نه ماهه را خوابوندم و وقتی در خانه مامان جون باز شد این بچه با ذوق(ببینید من نمی دونم چه جوری براتون شرح بدم) ذوقققققققققققققققق خودش را کشان کشان از پله ها به سمت مادر غرق در خواب گیج من رسوند و گفت هو هو هویه(قبلا گفته بودم نوعی لا لایی در شمال که وقتی به پشت میبندند بچه را میخوانند) حالا این بچه هی داد میزنه هویه هویه ( با حالت سوال و خبری) دیگه تصورش را بکنین که چه شود وای تا ۵ صبح نخوابیده فقط به مادرم چسبیده و نازش کرده و بوس و نواز خودش را روی بالشت مامان جونش انداخته و ممی اونو خورده Love Sick وای خدا یعنی بچه به این کوچکی این همه محبت حالیشه من که مونده بودم با عذاب خوابوندمش مگه میخوابید تا چشم رو هم میگذاشت میپرید و به مامانم میچسبید تا خیالش راحت بشه خواب نمیبینه و اون هست صبح هم زود بیدار شد نا گفته نمونه که یه عدد خروس بی محل از ساعتی که ما رفتیم شروع کرد به قو قو لی قو قو تا ما بخوابیم مادرم میگه از ۶ غروب شروع میکنه به خوندن  صبح بچم که بیدار شد باز عشق ما مان جون بود شدیداااااااااااااااااا و من هم بدو برم دستشویی تا خونه مادرم نیز به سرنوشت خونه خودم دچار نشه  ساعاتی بعد اتفاق دوم واییییییییییی اومدن خاله و شادی و سکته مجدد رژین  نمی دونین چه کرد هی لوس میکرد خودشو ادای دایی رضا در می اورد کلمات جدید را میگفت هی پشت سر هم اله اله (خاله) ادی ادی(شادی) و هر از گاهی داااااااا داااااا ( با ذوق بخونید دا نام قبلی شادی بود) البته صبح قبل از اومدن اونها دیدم یه عدد رژین فاطمه دروازه را باز کرده و به سوی کوچه .زندانی کوچک ازاد شد و دنبال مرغ کرده بود و میگفت قولو قولو و این از عوارض خروس شب قبل بود بعد از ناهار هم همسرم از خواب بیدار شد   و ناها رخورد بعدا ز ظهر این ملت نشستند پای فیلم سینمایی و من هم که عشق بیرون دارم شدیدا اصرار که بریم بیرون البته دوتا بچه ها را حموم کردم و کمی رژین هم خوابید غروب با خواهرمو خواهر زادم رفتیم جگر خریدیم و پاساژگردی کردیم و من منتظر شدم تا همسرم بیاد دنبالم و بریم خونه مامانم اخه اومدم خونه خواهرم و بچه هم تو خونه پیش مامانم بود که ساعتی نگذشت که به دلشوره افتادم مبادا بیدار بشه و ج ی ش کنه و مامانم نتونه ساکت کنه و گریه نکنه و این حرفها و تا زنگ زدیم که مامان چه خبر گفت پشت در خونه خواهرتم و یه عدد رژین فاطمه با لباس شادی (تصور کنید) و نالان تا حدی که مادرم نتونسته بود ساکتش کنه و وقتی دیدمش انگار دنیا را به من دادن و نمی دونین چه حالی پیدا کردم یه ساعتی که با من نبود انگار ناتمومم و دوریش برام خیلی سخت بود  واقعا دوستش دارم  خلاصه همسر ما که به تنهایی عازم دیار مادر شو شو جان شده بودند با تلفن من که اقا بیا دیگه بچه بیدار شد (چون قرار بود زود بیاد و منو ببره خونه تا مثلا بچه بیدار نشده برم و قرار بود نون هم بخریم) اومد دنبالمون و یه کم از دستش ناراحت شدم خودش  میدونه چرا (نون) ......؟؟ (خودش فقط بخونه) و رژین هم که بی قرار ی میکرد فکر کردم شاید چیزی خورده و تو گلوش مونده و بردم برای تل انداختن (عملی که توسط شخصی انجام میشه که اگر چیزی در گلو گیر کرده در بیاورند) و در بین را ه چابکسر به کلاچای به مادر شوهرم تلفن کردم تا احوالپرسی کنم و قرار رفتن به منزلشان را فیکس کنم که شد برای شب بعددر بین را یه شربت سرما خوردگی +شیر+ پسته برا ی رژین خردیم و رفتیم خونه تا شام بخوریم(مرغ) رژین برای اولین بار به پدرم گفت با با یی و بچم ذوقی کرد که نگو شب هم با هم رفتیم منزل خاله دوباره و بچه ها با هم حسابی بازی کردند  و بارانی میومد که نگو اخی چه هوایی دلم برای شمال دوباره تنگ شده فردا هم  مامانم  یه مقدارکار داشت و من هم با هاش کمک کردم و دایی به شستن ماشین شوهرم پرداخت و ناهار خوردیم و بعداز ظهر برای رفتن به منزل مادر شوهرم اماده شدیم  و زود رفتیم تا کمی کمک کنم و بچه ها هم با هم بازی کنند غروب مادر شوهرم از مزرعه اومد و مادرم هم کلی کمک کرد تا غذا درست کنه تا مادر شوهرم که از سر کار اومد خسته نشه و دست رژین هم سوخت چون بخاری روشن بود و یه بار هم لای در موند عزیز به رژین خوراکی داد و کلاه و دمپایی و کش موداد و بچم کلی ذوق کرد به پدر بزرگش میگه باه و مادر بزرگش عی (عزیز) و وقتی خونشونو دید یه بچه به این کوچکی نمی دونین چه ذوقی کرد اون شب هم به خوبی و خوشی گذشت و اومدیم خونه و فردا همه با هم رفتیم بازار محلی ۵ شنبه بازار تا خرید کنیم و مادرم برای رژین پارچه خرید و بردیم خیاط بدوزه و بعد از ظهر هم  رفتیم منزل عزیز تا بگیم فردا میاییم خونتون که هرچه موندیم عزیز نیومد تا بگیم فردا مهمونتونیم در نتیجه قرار شد خواهر شوهرم بهش بگه و به ما خبر بده که............. بگذریم خلاصه روز جمعه رفتیم جواهر ده رامسر تفریح ولی حال خواهرم خوب نبود و چندین بار خودش و بچش بالا اوردن  و گفت که به تهران نمیاد و من واقعا شوکه شدم چون خدا میدونه چه نقشه هایی کشیده بودم و واقعا ناراحت شدم البته سفر به جواهر ده خوش گذشت و شام هم یه چیز سبک خوردیم و خوابیدیم تا فردا که روز اخر بود حسابی کیف کنیم  روز شنبه بعداز ظهر همگی به اتفاق رفتیم  رودسر و لنگرودو  تا بچه ها حسابی بازی کردن و حسابی تو شهر بازی خودشونو تخلیه کردن سوای اینکه رژین خانوم هم بعد از چندین ساعت ج ی ش نکردن خودشو تو ماشین البته با گفتن پی پی و کردن جیش خودشو تخلیه کرد اخه بچم یبوست گرفته بود و نمی تونست دستشویی بره و اون چند روز عذاب کشید  خلاصه رژین خانوم ما توشمال اصلا جیش نکرد و اعلام هم میکرد که داره البته من هم خیلی مواظب بودم چون همه جا خونه ما که نیست جز یه بار که روی زیر انداز عزیز جیش کرد که اون هم چون شدیدا خسته بود و تو ماشین که بچم با ناله گفت و من هم دیگه دعواش نکردم و خدا را شکر تا امروز بیرون منو شرمنده نکرده  یکشنبه صبح  رفتم لباساشو گرفتم واییییییییییی چه ناز شده بود و رفتیم منزل عزیز خداحافظی و بعد از اون با مادرم و شوهرم بدون خواهرم به تهرون اومدیم و تو جاده خیلی خوش گذشت و وقتی اومدیم تهرون مثل جنازه خوابیدیم وای تو را که بعد از کندوان اش می فروشند نمی دونید چی شد منکه هوس خوردن اش کرده بودم یه کاسه گرفتم امااااااااااااااااااااااااااا اشش مسموم بود با طعم و عطر بد که تا به حال ندیده بودم جالب اینجاست طرف قبول هم نداشت و میگفت نه هیچ مشکلی نداره ولی به خدا خراب بود  و ما شام نون و پنیر و هندونه خوردیم این چند روزی که مادرم اینجا بود خیلی خوش گذشت و با هم کلی بیرون رفتیم الان هم با اشک چشم دارم مینویسم اخه مادرم صبح رفت و بعد از رفتنش به قدری اشک ریختم که حالم بد شد من از تنهایی واقعا متنفرم الان دو ساعتی میشه که رفته ولی من باور نکرد م رژین هم الان بیدار شد نمی دونمم سراغشو میگیره یا نه ولی اصلا حال و حوصله ندارم  این چند روز چند با ر رفتیم پایین منزلمون میدون بار رفتیم با هم دکتر رفتیم تجریش رفتیم و اش و حلیم خوردیم و جمعه هم رفتیم سمت پایین شهر و بعد هم هفت حوض رفتیم و می خواستم برای رژین کفش بخرم که نشد  دلم میخواست همیشه  در کنار انها باشم ولی یه ماه دیگه دوباره میرم شمال پس امیدواری بهترین چیز هست 

درباره رژین :

نمی دونین چه قدر باحال شده دیروز به من گفت الام اوبی یعنی سلام خوبی عنک یعنی عینک و واقعا همه کلمات را میگه بگو پلچاله (اسم یه محل هست) پلله بگو کلاچای(کلالای)  اسانسور( اسانتو) بگو اش (اس) شدیدا با محبت شده معنی خیلی چیزها را میفهمه در مقابل درد خودشو لوس میکنه و مظلوم نمایی میکنه با همه صمیمی هست و خیلی باهوش  و گاهی که میخاد منو عذاب بده اسم هر حیوونی را میگم چی میگه میگه هاپ هاپ

پی نوشت:

از سفری که داشتم راضی بودم ولی همیشه ادم خوش نیست ناخوش هم همراه ادم هست

ادمی در زندگی هرچه کم توقع تر و کم گله تر باشه بهتره و نباید به امید دیگران باشه In The Pool 

خیلی ها در لباس دوست و در دل دشمن هستند Pinocchio  Slingshot 

از لحظات واقعا لذت ببر و بدی نکن چون خوبی باقی میمونه Kisses 

 

 

رژین در بغل دایی رضا قبل از رفتن به تجریشرژین به همراه دایی رضا در حال خوردن ماست موسیر و چیپس

رژین  و بابا ی روبه روی اش فروشی سید مهدی تجریشرژین عزیزم در اوتوبان تهرن قزوین

رژین و ما مان جون در راه رفتن به منزل خاله رژین در اتاق خواب کنار بابایی

رژین در 5 شنبه بازار کلاچلایرژین در حیاط خونه عزیز

 رزین در جواهرده رامسر کنار زن محلی در حال پختن نانرژین و شادی کنار مجسمه در جواهر ده

 رژین در روز شهادت حضرت زهرارژین و ددی رمضانزاده در پارک لنگرود

رژین در جاده چالوس بغل مامان جونادای دایی رضا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 8:19  توسط مامانی | 
 

 Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic Daisypath Anniversary Years Ticker Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 17:35  توسط مامانی | 
سلام دوستان

قرار بر و بچه های نی نی سایت

روز    جمعه ساعت ۶ عصر در بوستان گفتگو کنار مجسمه مریم

امیدوارم دوستان نینی سایتی را ببینیم Picnic 





+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 16:32  توسط مامانی | 
سلام امروز میخام از پیشرفتهای رژین گلی براتون مطلب بگم و دلی از ذوق  خالی کنم Love Letter 

رژین خانم شدیدا به پله های ساختمتن علاقه مند هست و ۵۰ تا پله را چنان بالا میره که انگار نه انگار  از پله بالا رفته ولی من و باباش بعد از بالا امدن از پله ها  Love Sick. خانم بوپ بازی ((بوپ)) را خیلی دوست دارند و نرم افزار ش را وقتی براش میگذارم با اون الفبا را میگه

آ   آ   ت  ت  پ  پ و گاهی اوقات وقتی مینویسم مامان و یا بابا  واز ش میپرسم میگه  ماما    بابا

شدیدا حساس هست و وقتی خواسته اش اجرا نشه وای یه جوری قهر میکنه دستها رو چشم صدای گریه و صورت به روی دیوار دیروز خانمی گفت با للی میدونید یعنی چه ...........بانک ملی  بیچاره بچه ها هم از الان به فکر حساب و کتاب هستند از خانم همسایه خوشش میاد و وقتی میبینه ده بار پشت سر هم با تکان دادن سر میگه اره اره اره اره اره و کفشهای  اونو به پا میکنه بعد از یه مدت شروع به ناسازگاری میکنه وقتی میریم بیرون شدیدا به بچه ها ابراز علاقه میکنه و با هر کی دلش میخاد میره واقعا که  راحت میشه دزدیدش شبها موقع خواب از سایه بالای سقف حساب میبره و یک بوس و بای بایی میکنه همه دخترهای ۵ یا ۶ ساله شادی هستند  و هر کدومو که دید میگه دا    دا  یعنی شادی برای اینکه منو خام کنه هر موقع که خلاف میکنه ابتدا ادای دایی رضا که چشمش را چپ کرده بود در میاره البته بلد نیست چشم چپ کنه گردن را کج میکنه و میچسبونه به شانه   و بعد پشت سر هم میگه آآ  ب ب  خانم گلم دایره مثلث مربع را میشناسه  و جاشون میزنه  و چشم لب گوش بینی  و اعضای بدن را میشناسه قبلا خیلی خوب میشمرد الان منو اذیت میکنه  و یکی در میون میگه داغ و سرد را میشناسه هرجا اتش بخاری و یا استکان ببینه میگه داغ داغ  به شیر میگه لی و نصف را میخوره و بقیه روی زمین

عاشق میز کامپیوتر و به هم ریختن اون هست شدیدا به رقص علاقه مند و برای اهنگهای مورد علاقه اش غش میکنه   به نوشتن علاقه مند و تمام سررسید پدر تبدیل به خطهای ناهنجاری شده  که نگو ونپرس و تا کاغذ میبینه میگه بووووووووو بووووووووووو یعنی برام حیوانات بکش

  الان هم اهنگ خودتی شهره و خانمی با شنیدنش ذوق زده شد و د بدو ا فشین و ان دی و پویا را هم خیلی دوست داره  عاشق ماست خوردن  و به اب  مرغ رب زده هم میگه ما  ..ما  (ماست)یه چتر داشت که خاله براش خریده بود وای در عرض ۳ دقیقه چنان  بلایی سرش امد فقط میتونم بگم الان استرش به عنوان یادگار ی نگه داری میشه  اگه بدونید چند تا  ار این یادگاری ها دارم  الان هم ایفون خانه جزو یکی از انهاست که با اون الو میکنه   وگاهی چنان جیغ میزنه که فکر میکنم از جایی افتاده و وقتی میروم داخل ها ل میبینم جیغ به علت کشیدن سیم ایفون است چون جدا نمیشه جیغ میزنه  عاشق باباش هست و مواقع خلاف چنان به اون میچسبه که نگووووووووو خائن   دیشب مگه گذاشت ما شام بخوریم من هم گذاشتمش تو اتا ق  ودر را بستم که با میانجی گری ددی قائله خاتمه یافت دیروز مامان اونقدرررررررررررر کار داشت که نگو اگر بدونید این پدر و دختر چقدر خانه به هم میریزند و مادر بدبخت مثل کزت Gardener باید خانه را تمیز کنه اخه چرررررررررا خانم عاشق ترد میل هست و چنان مث قرقی میره که نگو Treadmill  اگر بدونید در روز چند بار کمد لباساشو رو  میریزه بیرون  من دیگه با تو بابا   قهرم  اخه بابا بیچاره چه گناهی کرده وقتی میگم بریم دستشویی اگه بدونید به سرعت جت فرار میکنه و جا میخوره تا مثلا من ندیده باشمش اگر بدونید من این پست را در عرض چند ساعت نوشتم وخانم تمام کارهاش در عرض نوشتن این پست یادش اومد
راستی خیلی باحال میگه حموم و  عاشق اب بازی هست تقریبا روزی ۵ مرتبه دیشب براش اش خریدم و خیلی خوشمزه بود و دیروز بهش سیب زمینی میدادم بخوره و میدیدم یوباره میاد و میگه مه مه )الان داره ممی میخوره و با گفتن مه دوباره سر بلند کرد و گفت مه اگر بدونید با چه وضعی تو بغل نشسته)  و  بعد متوجه شدم این سیب زمینی میبره و بابا جون میل میکنند و نهایتا به نام بچم تموم میشه الان هم خانوم  انواع ازمایشات و جراحی را  را بر سر ممی پیاده میکنند Electricخداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دختری امروز صبح سینه اش خس خس میکنه انگار خلط پشت گلوش هست دعاکنید چیزی نشه

درضمن خودش گاهی لباس میپوشه البته دو پا در یک لنگه شلوار و انواع و اقسام دامن عوض میکنه و کفشهاشو به پا میکنه ولی مثل بیشتر بچه گاهی برعکس پا میکنه  فیلمهای خودش را خیلی دوست داره چند روز پیش بهش شربت دادم تا بخوره البته خودش با قاشق میخورده و باعث شد خوابش ببره من هم که از دستشویی بیرون اوردمش اومدم سر  کامپیوتر و یادم رفت شرت به پاش کنم بعد از یه ربع دیدم صداش نمی یاد رفتم دیدم بچم خوابش برده بی صدا برای خودش خوابیده بدون اینکه به مادر احتیاج داشته باشه الهی قربونت برم که گاهی اونقدر مظلومی که نگو وگاهی Image and video hosting by TinyPic

 

راستی دوستان عزیزم و همه اونهایی که به من سر میزنید من و شوهرم یه حاجت داریم که محتاج دعا ی خیر شما هستیم خواهش میکنم برامون دعا کنید خواهش میکنم از خدا بخواهید حاجتمان بر اورده بشه ممنونم و همه شما را دوست دارم

کسی از قرار وبلاگی ۵ شنبه خبر داره یا نه پارک ملت ۱۱ صبح ولی کجای پارک ملت و ایا برقراره

 






Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:46  توسط مامانی | 
سلام به عشق جاودانی من

کسی که وجودم سرشار از عطر نفسهای گرمش هست کسی که از او زندگی میگیرم نفس میکشم به عشق او  میخوابم و بیدار میشوم  از نبودنش کلافه و سر در گم میشوم و انتظار امدنش برایم شیرین و عزیز هست دوستش دارم   چون لایق دوست داشتن هست چون تمام وجودم می خواهدش و بدون او واقعا نمی توانم زندگی کنم و شاید یه دیوانه پشت درهای تیمارستان باقی بمانم

خدایا عشق را چه باشکوه افریدی خدایا کفر نمی گویم ولی زیباترین خلقت تو عشق بود چون اگر عشق نبود (بود و نبود ) هیچ چیز برایمان  ارزش نداشت

عزیزم عمرم نفسم همه چیز من دوستتدارم اما اینبار برای تو نوشتم بله تو

رژین ....نه نه اینبار برای کسی نوشتم که رژین از عشق پاک من و اوست

اری رضا رضای نجیب من رضای مهربان من رضا ی ارام من رضای بی ازار من

رضا یعنی عشق یعنی همه چیز رضا یعنی عطر یک بالش نرم و کوچولو مثل خودش نجیب که صبح بعد رفتنش باید حتما زیر سرم باشه رضا یعنی عطر یه پیراهن کنده شده کنج اتاق که باید عطرش کنم رضا یعنی  یه استکان خالی  چای که صبح بعد از رفتنش باید داخل اون چای بخورم

 رضا یعنی یه جمعه تنها یی و به عشق اومدنش ساعت و کوچه را ده بار نگاه کردن

رضا یعنی بعد از خستگی کار بدون هیچ خم به ابرو اوردن تو خیابونها گشتن

رضا یعنی ................فراتر از اینها رضا همه چیز منه

من خیلی اذیتش کردم اعصابش را خرد کردم رضای مظلوم من چه قدر تو عصابنیت من سکوت کردی واییییی من چه قدر حرف تلخ زدمو تو سکوت  کردی

عزیزم میدونم ارامی و لی میدونم در درونت عاشقانه دوستم داری و میدونم همیشه یه خجالتی مانع میشه به من بگی میدونم عاشق خندیدنامی عاشق مسخره بازی هامی میدونم طرفدارم هستی اصلا تو با همه فرق میکنی من میخام مثل توباشم

همیشه میگی بگذار هر کی بد میکنه بکنه بگذار هرکی هر چی میگه بگه هرگز جواب هیچکس را نده ولی چه خوب گفتی واقعا ادم جواب دیگران را نده (حالا هرچی که میگن )چه قشنگه به خدا نگید نه باید جواب داد من امتحان کردم جواب ندادن قشنگتره و چه زیباتر که گفتی در زندگی از هیچکی گله نکن و توقع نداشته  باش

مگه از این حرفات قشنگتر هم داریم 

رضا جون دلم برات هلاکه 

خدایا همه بابا ها را در پناه خودت حفظ کن و رضای من را هم در پناهت حفظ کن خدایا رضا و رژین همه کس من هستند خدایا همیشه برام نگهش دار من بدون رضا هر چه قدر هم که کسی داشته باشم ولی پوچ و بی معنی و یه لا قبا هستم

رضا دوستت دارم اخه چه جوری احساسم را بهت بگم اخه نمی تونم وصف کنم عاشقتم دیوونتم هرچی باشی هر کی باشی برام عزیزی و به خاطر تو همه چیز برام قابل تحمله اخه میشه ادم تو را داشته باشه و درد احساس کنه الهی دردت به جونم الهی قربون بی خوابیهات برم قربون خستگی هات برم  وقتی میری نمی تونم بخوابم و وجدانم نمیگذاره میگم رضای من بره سر کار و من بخوابم

اگر گاهی تند میشم منو ببخش  اخه تو عزیز قصه هامی اخه تو شعر رو لبامی اخه جون توبسته به  جونم  ............. دوستت دارم عشق و عمر و نفس من Kisses 

 

 

این هم یه چند تایی عکس از رژین





رژین در کشوی کمد در حال خرابکاریImage and video hosting by TinyPic

ادا و اطوار به اضافه ناز و کرشمه در موقع شام فرحزادفرشته کوچولوی من در کنار بابایی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:33  توسط مامانی | 
Image and video hosting by TinyPic

سلام به همه این کیان دوست ناز و عزیزم هست اگه بدونین این چند روز چه قدر عذاب کشیده خدا میدونه مامانش چه قدر ناراحته اینقدر که این بچه شیرین و نازه همه چشمم کردند  انشا الله که بلا به دور باشه

دوستان عزیز بیایید تو این روز عزیز که متعلق به امام زمان هست برای سلامتی و شفای دوستم دعا کنیم و هر کس که این مطلب را دید ۵ بار به نیت کیان کوچولو وشفای عاجلش دعا بخونه

امن یجیب مضطر اذا دعا و یکشف سو

کیان عزیز م دوستت داریم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 9:35  توسط مامانی | 
  

 دوستت دارم

 رژین نمی دونی چه قدر بهت وابسته ام  قربون حرف زدنت قربون بالا گفتنت قربون ترسیدنت قربون دندونها ی قشنگت برم قربون بوسه هات ناز کردنات دل پاکت مامان گفتنهات  اخه امروز چه قدر گریه کردی و لج اوردی مامان بردمت ده ده با هم رفتیم خرید و شما از تو میوه فروشی پریدی بیرون و دنبال یه دختر بچه رفتی تو یه مغازه دیگه اخه چه قدر بچه دوست داری تنها ی مامان قربون پفیلا خوردنت برم که همه را پخش میکنی تو اتاق عزیز مامان مو بده مو موز میخای چشم رژینم

دیگه تلفن همگانی را هم شناختی یه گوشی دست تو میدم یه گوشی را ه خودم بر میدارم  و بعد شما میخای خودتو بیاندازی زیر ماشی