












![]() |
![]() |
|
|
سلام به همه دوستای گل و مهربونم
رژین من ماشا الله برای خودش خانومی شده قربون حرف زدناش بشم که حسابی دل من و با با یی خودشو شاد کرده و کلی سر ذوق میاردمون وقتی صدام میکنه سمیا حسابی ذوق میکنم و قلبم به تپش می افته مگه میشه از این چیزها زیباتر هم تو دنیا داشته باشیم عاشق فیلم گارفیلد دو هست عکسهای ایندفعه را خانوادگی هم گذاشتم عکس پدر و مادر م و همسرم یا همون ددی رمضانزاده خودمون که رژین ددی کلی قولی و با با ازا و ......صداش میکنه |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 17:14 توسط مامانی |
|
|
کوروش عزیز یه مسابقه گذاشتن با عنوان دوستان عزیز من هم این عکس را گذاشتم و می تونید با مراجعه به سایت ایشون رای بدین
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 18:52 توسط مامانی |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مهر 1387ساعت 21:43 توسط مامانی |
|
سلام به دوستان گل ببخشید که هنوز اپ جدید نداریم من سرم کمی شلوغه در اولین فرصت میام قربون همتون برم دختركم خداحافظي از دنياي نو پايي و ورودت به دوران خردسالي مبارك عزيزم تو اين دو سال لحظات قشنگي با هم داشتيم وما را به خاطر كم و كاستي هاي مون ببخش اميدوارم كه روزي بشه كه موفقيتها ي تو را ثبت و جشن بگيريم رضا و سميرا از همه دوستان مهربون وبلاگی و نی نی سایتی از صمیم قلب تشکر میکنیم امیدواریم که به تو شادیهاتون سهیم باشیم و جبران کنیم عكسهاي تولد دو سالگي رژين +سفره شام +ميز كيك +کادویی ها
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 20:55 توسط مامانی |
|
|
صبح زوده ....ساعت چنده..شش و نیم صبح اخ من که حالت تهوع دارم
وای چه سرده ... و به این ترتیب دختر من ساعت 8:10 روز شنبه 4 شهریور 1385 در بیمارستان اتیه با وزن 3150و قد 50 دور سر 35 دور سینه 35 بدنیا امد فاطمه من بدنیااااااااااااا امددددددددددددددد وای که وقتی دادنش به من چه حالی داشتم اول که اوردنش یه نق کوچولو زد و حال کسی داشتم اون هم چه کسی رژین نه زردی داشت نه هیچی شبش هم اوردمش رو تخت خودم به خدا همون شب با من ارتباطی بر قرار کرد که نگو من چشم هاشو میدیدم که منو لمس میکنه و دو ستم داره اخ قربونش برم که هم تمیز بود هم ناز بود دو روز دیگه دو ساله میشی نمی دونم چرا عوض اینکه شاد باشم غمیگنم و اشک مجال نوشتن نمی ده چه دو سال پر فراز و نشیبی داشتیم من هنوز هم باورم نمیشه فقط دو سال هست که با منی انگار سالهاست که میشناسمت و با منی انگار از اول با هم بودیم ..... ولی خدا حافظی با دنیای کودکیت برام سخته و به خاطر همین من حتی تو را از شیر هم نگرفتم !!!!!!! و این تنها امید من هست اخه ........ بذار آخه را نگم ...چون روز تولد برای من شاید سخت باشه ....اما برای تو شیرین هست و از الان هم میگی تولد ..مبالک ...و شمع ها را فوت میکنی من خیلی دوستت دارم و نمی تونم بدون تو سر کنم میگم حالم بده افسردم دلم گرفته من عاشق بچگی هاتم باورت میشه چیزی یادم نمونده الان هم اونقدر اشک میریزم که رگ گردنم درد گرفته من حالم خوب نیست دوست دارم این دو روز دیر بگذره واسه همین از کنار بچه های کوچک وقتی رد می شم ناگهان دلم میلرزه که رژین من هم این اندازه بود ...اخه من تو اون دوران خیلییییییی ....... نه نمی نویسم چون تولد رژین هست تولد دختر من ....دختر من ....دختر من ؟؟؟؟ یادم رفته بود که مادرم و یه دختر دارم اخه من که خودم هنوز بچم !!! الهی قربونت برم که الان اومدی و به من سلام کردی ...من اینقدر اه کششیدم که نگو ....عزیزم روزی که تو بیمارستان تو را دادند بغلم به اون خدایی که ما را افریده دنیا را تو دستم گذاشتن تا یه مدت وقتی میگقتم دخترم و یا معرفیت میکردم با افتخار و یه پرسش غرور امیز میگفتم این دخترمه و بعد میگفتم دختر من؟ .....دختر من !!!!! مگه من هم دختر دارم ...بابا هم همین طور با افتخار میگفت من یه دختر دارم ...وای نمی دونی چه حسی بود رژین من بلاخره دنیا همینه کوچیکها بزرگ میشن بزرگها پیر میشن و ..... امیدوارم سالها زنده و سالم و سلامت باشی دو ستتد ارم عزیز من و با بایی |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 15:57 توسط مامانی |
|
|
سلام دوستان ناز نازی من
من و رژین و با با یی عازم شمال هستیم و تا سا عاتی دیگر منزل مان جونه یا همون هویه هستیم وای که دلم بر ای شمال لک زده ولی .........بگذریم دیروز سالگرد از دواج من و رضا بود کلی خاطره ناگفته تو این چند مدت دارم که بهترین انها اومدن برادر شوهر عزیز و مهربون و مظلوم و نجیب من به تهران بود خدا می دونه من و رژینم با چه ذوقی رفتیم دنبال جناب سرهنگ عمو جونی برای رژین یه کلاغی خریدههههههه که نگوووووو من که واقعا ازش خوشم اومد به موقع عکس میگذارم الان فرصت نیست البته رضای عزیزم تلفن کرد و گفت داداشم میگه بیاین اصفهان که متاسفانه رضا گفت ایندفعه نمی شه و گذاشته برای دفعات بعد که حتما میریم خدایا دلهای ما را همیشه با هم خوب و مهربون کن باورتون میشه از اینکه بریم شمال دلشوره دارم و خدا کنه خوش بگذره و من با روحیه ای شاد بیام تهران و تولد رژین را بگذرونم البته غمم برای تنهایی هست ولی شاید مادرم بیاد اخه نوبت چشم پزشکی داره و تا ۲ شهریور که من برگردم خدا میدونه چه قدر باید عذاب بکشم تا برای تولد اماده بشویم دعا کنید همه چیز خوب و خوش باشه تا ده روز دیگه همه گلای خوبم را به خدا میسپارم خداحافظ همگی
عموی عزیزم خیلی دوستت دارم و همیشه در قلب منی شكستن موبايل پدر خوابيدن ارام بد از ازار دادن عمو و من و بابا كليد در همسايه رزين گلي درفرحزاد وكلاغي كه عمو خريده رژین شاد و سرمست از کادوی که گرفته که واقعا خوشمون اومد و اگر بدونين چند بار توسط همين كلاغ عمو مورد اصابت قرار گرفت اینه که میگم خوبی دیگه بی اعتبار شده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 13:57 توسط مامانی |
|
|
سلام به همه دوستان خوبم که تو این مدت بارها جویای حال ما بودین اگر بدونین با چه عذابی عکس اپلود کردم اما متاسفانه صفحه به هم می ریخت و مجبور شدم دوباره اپلود کنم و امروز حتما براتون میذارم (که گذاشتم ) من و رژین ۵شنبه بیستم تیر راهی شمال شدیم و شبش عروسی دعوت بودیم جاتون خالی خیلی خوش گذشت )البته بدون حاشیه گفتم ) انصافا شب خوبی بود و به من خیلی حال دادن ایشون خلاصه رو زجمعه هم به اتفاق با با م اینها رفتیم دریا و کمی هواخنک بود و رزین فقط پاهاشو اب زد شنبه هم من و رژین و خانواده ام به اتفاق خونه عزیز رفتیم و خوش گذشت و حسابی پذیرایی کرد رژین من را صدا میکنه و میگه دبیا اینطوری بخونین د به فتحه و بیا که میشه دبیا یا همون سمیرا میگه دبیا ...بیا بیا بدو بدو (ا ز۲۰ تا قبل از مرداد ) شعر می خونه و کلی با هوش شده و ازا همون رضا هست که میگه با با ددی ادای عزیز را در میاره مثل باه) با با جون ) میقرصه خلاصه کلی پیشرفت کرده و کلی هم پر جنب و جوش شده |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 0:10 توسط مامانی |
|
|
سلام دو با ره به همه دوستان خوبم
من و رژین از شمال برگشتیم تو پستهای بعد ی عکسها و سفرنامه را براتون شرح میدم |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 15:45 توسط مامانی |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 14:42 توسط مامانی |
|
اینبار ترجیح دادم اول عکسها را ببینین رژین خانوم ما پیش رفت زبانی زیادی کرده یه پشه را من رو دیوار توالت کشتم البته پارسال ولی اثارش باقی مونده بود و تقریبا فسیل شده بود راستی از پستهای بعدی خاطرات روزانه را هم مینویسم بچه ها من میخوام اینجا از یکی از دوستهام تشکر کنم یه دوست خوب و صمیمی که واقعا محبتش منو شرمنده کرده و واقعا دل صافش منو حیرت زده کرده اخه خیلی باگذشت مهربون و صمیمی هست من واقعا ازش درس گرفتم چه قدر خوبه ادم قدر این دوستان را بدونه شما هم اونو میشناسین اون کسی نیست جز مامن شهراد گل خودمون |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 8:43 توسط مامانی |
|
|
من به نوبه خودم روز زن و روز مادر را به مادر شوهر عزیزم و مادر مهربونم که برای شوهرم خیلی زحمت کشید تبریک میگم امیدوارم سالهای سال زنده باشه و محبت ایشون بالای سر ما باشه و همچنینن به مادر خودم که خیلی برام زحمت کشیده و در تمام مراحل زندگی یاور ما بوده و به خودم که این دومین سالی هست که مادرم و از محبتها و زحمتهای همسر عزیزم رضای خوبم به خاطر اینکه بتونم مادر خوبی باشم تشکر میکنم و جا داره به همه دوستان خوبی که به من سر میزنن و منو شاد میکنن تبریک بگم مادرهای عزیز روزتون مبارک
خاله قاصدک جونم که از دبی اومده بودند خاله جون ونازم و مامان سمیرا
دوستان تمامی عکسهای بالا توسط مامان کیان پیکاسو و مامی مادر علیسان پارسای عزیز طراحی شده از محبت و لطف این دو دوست و مامان عزیز نهایت تشکر و امتنان را دارم ( در ضمن این دومین قرار نی نی سایتی هست که به اشتباه اولین قرار ذکر شده که بدینوسیله اصلاح میکنم) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 9:23 توسط مامانی |
|
|
سلام به همه دوستهای خوبم
بعدا اضافه شده: خیلی وقت بود از خودمون چیزی ننوشته بودیم خاطرات ما بر میگرده به قبل از قرار نی نی سایتی ها روزی که دایی رضا از شمال به تهرون اومد و ما ذوق زده شدیم اخه خیلی ناگهانی بود و ما نیم ساعت قبل از رسیدنش فهمیدیم که داره میاد جاهایی که با اومدن دایی رفتیم ۱. خیابون گردی با ماشین بدون پیاده شدن و خوردن اش رشته سید مهدی تجریش ۲. رفتن به جاده کن و سولقان و خریدن گیلاس نوبری و خوابیدن بی سابقه رژین در ماشین البته بعد از سوزاندن اتیش و گرفتن کباب از کباخانه المهدی شهران رژین خانوم هم طبق معمول روز جمعه خواب را بر اهل خانه حرام کرد و نگذاشت ما دلی سیر از خواب داشته باشیم روز شنبه من به اتفاق رژین و دایی رضا به ارژانتین رفتیم تا کار اداری انجام بدیم و وقتی اومدیم منزل دایی رضا با ر و بندیل را بست و رفت و ما را تنها گذاشت خدایا چه قدر تنهایی سخته من و رژین همیشه تنهاییم بعد از رفتن دایی رضا طبق معمول ما هرشب بیرون میرفتیم تا تنها بودن را را فراموش کنیم البته یه چند شب هم بابایی دیر رسید و نشد گرچه تو این روزها بیشتر فکر و ذکرم قرار نی نی سایتی ها بود و بعد از اون هم تعطیلات ارتحال خیلی دوست داشتم با دایی رضا میرفتم شمال اما تنهایی و دور بودن از شوهرم نیزبرام سخت شده من که غیر از اون کسی را ندارم تو تهرون البته دارم ولی رفت و امد نداریم خلاصه شمارش معکوس برای رفتن به شمال و ذوق دو صد چندان که مادرم و خواهرم با من میان تهرون خدا میدونه که خیلی خوشحال بودم چون چند روزی هم با هم بیشتر میموندیم روز دوشنبه عصر ساعت ۴ از تهرون رفتیم البته ترافیک شدید اعصاب ما را به هم ریخت و مجبور شدیم از سمت رشت بریم و گرما نیز بدتر از هر چیز دیگه من هم که مدتیه رژین را از پوشک گرفتم تو ماشین با ش ورت نگهش داشتم و دختر ما هم خدا و کیلی سیلزده نشد درباره رژین : نمی دونین چه قدر باحال شده دیروز به من گفت الام اوبی یعنی سلام خوبی عنک یعنی عینک و واقعا همه کلمات را میگه بگو پلچاله (اسم یه محل هست) پلله بگو کلاچای(کلالای) اسانسور( اسانتو) بگو اش (اس) شدیدا با محبت شده معنی خیلی چیزها را میفهمه در مقابل درد خودشو لوس میکنه و مظلوم نمایی میکنه با همه صمیمی هست و خیلی باهوش و گاهی که میخاد منو عذاب بده اسم هر حیوونی را میگم چی میگه میگه هاپ هاپ پی نوشت: از سفری که داشتم راضی بودم ولی همیشه ادم خوش نیست ناخوش هم همراه ادم هست ادمی در زندگی هرچه کم توقع تر و کم گله تر باشه بهتره و نباید به امید دیگران باشه خیلی ها در لباس دوست و در دل دشمن هستند از لحظات واقعا لذت ببر و بدی نکن چون خوبی باقی میمونه
![]()
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 8:19 توسط مامانی |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 17:35 توسط مامانی |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 16:32 توسط مامانی |
|
|
سلام امروز میخام از پیشرفتهای رژین گلی براتون مطلب بگم و دلی از ذوق خالی کنم
رژین خانم شدیدا به پله های ساختمتن علاقه مند هست و ۵۰ تا پله را چنان بالا میره که انگار نه انگار از پله بالا رفته ولی من و باباش بعد از بالا امدن از پله ها آ آ ت ت پ پ و گاهی اوقات وقتی مینویسم مامان و یا بابا واز ش میپرسم میگه ماما بابا شدیدا حساس هست و وقتی خواسته اش اجرا نشه وای یه جوری قهر میکنه دستها رو چشم صدای گریه و صورت به روی دیوار دیروز خانمی گفت با للی میدونید یعنی چه ...........بانک ملی عاشق میز کامپیوتر و به هم ریختن اون هست شدیدا به رقص علاقه مند و برای اهنگهای مورد علاقه اش غش میکنه به نوشتن علاقه مند و تمام سررسید پدر تبدیل به خطهای ناهنجاری شده که نگو ونپرس و تا کاغذ میبینه میگه بووووووووو بووووووووووو یعنی برام حیوانات بکش الان هم اهنگ خودتی شهره و خانمی با شنیدنش ذوق زده شد و د بدو ا فشین و ان دی و پویا را هم خیلی دوست داره عاشق ماست خوردن و به اب مرغ رب زده هم میگه ما ..ما (ماست)یه چتر داشت که خاله براش خریده بود وای در عرض ۳ دقیقه چنان بلایی سرش امد فقط میتونم بگم الان استرش به عنوان یادگار ی نگه داری میشه اگه بدونید چند تا ار این یادگاری ها دارم الان هم ایفون خانه جزو یکی از انهاست که با اون الو میکنه وگاهی چنان جیغ میزنه که فکر میکنم از جایی افتاده و وقتی میروم داخل ها ل میبینم جیغ به علت کشیدن سیم ایفون است چون جدا نمیشه جیغ میزنه عاشق باباش هست و مواقع خلاف چنان به اون میچسبه که نگووووووووو خائن دیشب مگه گذاشت ما شام بخوریم من هم گذاشتمش تو اتا ق ودر را بستم که با میانجی گری ددی قائله خاتمه یافت دیروز مامان اونقدرررررررررررر کار داشت که نگو اگر بدونید این پدر و دختر چقدر خانه به هم میریزند و مادر بدبخت مثل کزت دختری امروز صبح سینه اش خس خس میکنه انگار خلط پشت گلوش هست دعاکنید چیزی نشه درضمن خودش گاهی لباس میپوشه البته دو پا در یک لنگه شلوار و انواع و اقسام دامن عوض میکنه و کفشهاشو به پا میکنه ولی مثل بیشتر بچه گاهی برعکس پا میکنه فیلمهای خودش را خیلی دوست داره چند روز پیش بهش شربت دادم تا بخوره البته خودش با قاشق میخورده و باعث شد خوابش ببره من هم که از دستشویی بیرون اوردمش اومدم سر کامپیوتر و یادم رفت شرت به پاش کنم بعد از یه ربع دیدم صداش نمی یاد رفتم دیدم بچم خوابش برده بی صدا برای خودش خوابیده بدون اینکه به مادر احتیاج داشته باشه الهی قربونت برم که گاهی اونقدر مظلومی که نگو وگاهی
راستی دوستان عزیزم و همه اونهایی که به من سر میزنید من و شوهرم یه حاجت داریم که محتاج دعا ی خیر شما هستیم خواهش میکنم برامون دعا کنید خواهش میکنم از خدا بخواهید حاجتمان بر اورده بشه ممنونم و همه شما را دوست دارم کسی از قرار وبلاگی ۵ شنبه خبر داره یا نه پارک ملت ۱۱ صبح ولی کجای پارک ملت و ایا برقراره
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:46 توسط مامانی |
|
|
سلام به عشق جاودانی من
کسی که وجودم سرشار از عطر نفسهای گرمش هست کسی که از او زندگی میگیرم نفس میکشم به عشق او میخوابم و بیدار میشوم از نبودنش کلافه و سر در گم میشوم و انتظار امدنش برایم شیرین و عزیز هست دوستش دارم چون لایق دوست داشتن هست چون تمام وجودم می خواهدش و بدون او واقعا نمی توانم زندگی کنم و شاید یه دیوانه پشت درهای تیمارستان باقی بمانم خدایا عشق را چه باشکوه افریدی خدایا کفر نمی گویم ولی زیباترین خلقت تو عشق بود چون اگر عشق نبود (بود و نبود ) هیچ چیز برایمان ارزش نداشت عزیزم عمرم نفسم همه چیز من دوستتدارم اما اینبار برای تو نوشتم بله تو رژین ....نه نه اینبار برای کسی نوشتم که رژین از عشق پاک من و اوست اری رضا رضای نجیب من رضای مهربان من رضا ی ارام من رضای بی ازار من رضا یعنی عشق یعنی همه چیز رضا یعنی عطر یک بالش نرم و کوچولو مثل خودش نجیب که صبح بعد رفتنش باید حتما زیر سرم باشه رضا یعنی عطر یه پیراهن کنده شده کنج اتاق که باید عطرش کنم رضا یعنی یه استکان خالی چای که صبح بعد از رفتنش باید داخل اون چای بخورم رضا یعنی یه جمعه تنها یی و به عشق اومدنش ساعت و کوچه را ده بار نگاه کردن رضا یعنی بعد از خستگی کار بدون هیچ خم به ابرو اوردن تو خیابونها گشتن رضا یعنی ................فراتر از اینها رضا همه چیز منه من خیلی اذیتش کردم اعصابش را خرد کردم رضای مظلوم من چه قدر تو عصابنیت من سکوت کردی واییییی من چه قدر حرف تلخ زدمو تو سکوت کردی عزیزم میدونم ارامی و لی میدونم در درونت عاشقانه دوستم داری و میدونم همیشه یه خجالتی مانع میشه به من بگی میدونم عاشق خندیدنامی عاشق مسخره بازی هامی میدونم طرفدارم هستی اصلا تو با همه فرق میکنی من میخام مثل توباشم همیشه میگی بگذار هر کی بد میکنه بکنه بگذار هرکی هر چی میگه بگه هرگز جواب هیچکس را نده ولی چه خوب گفتی واقعا ادم جواب دیگران را نده (حالا هرچی که میگن )چه قشنگه به خدا نگید نه باید جواب داد من امتحان کردم جواب ندادن قشنگتره و چه زیباتر که گفتی در زندگی از هیچکی گله نکن و توقع نداشته باش مگه از این حرفات قشنگتر هم داریم رضا جون دلم برات هلاکه خدایا همه بابا ها را در پناه خودت حفظ کن و رضای من را هم در پناهت حفظ کن خدایا رضا و رژین همه کس من هستند خدایا همیشه برام نگهش دار من بدون رضا هر چه قدر هم که کسی داشته باشم ولی پوچ و بی معنی و یه لا قبا هستم رضا دوستت دارم اخه چه جوری احساسم را بهت بگم اخه نمی تونم وصف کنم عاشقتم دیوونتم هرچی باشی هر کی باشی برام عزیزی و به خاطر تو همه چیز برام قابل تحمله اخه میشه ادم تو را داشته باشه و درد احساس کنه الهی دردت به جونم الهی قربون بی خوابیهات برم قربون خستگی هات برم وقتی میری نمی تونم بخوابم و وجدانم نمیگذاره میگم رضای من بره سر کار و من بخوابم اگر گاهی تند میشم منو ببخش اخه تو عزیز قصه هامی اخه تو شعر رو لبامی اخه جون توبسته به جونم ............. دوستت دارم عشق و عمر و نفس من
این هم یه چند تایی عکس از رژین ![]()
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:33 توسط مامانی |
|
سلام به همه این کیان دوست ناز و عزیزم هست اگه بدونین این چند روز چه قدر عذاب کشیده خدا میدونه مامانش چه قدر ناراحته اینقدر که این بچه شیرین و نازه همه چشمم کردند انشا الله که بلا به دور باشه دوستان عزیز بیایید تو این روز عزیز که متعلق به امام زمان هست برای سلامتی و شفای دوستم دعا کنیم و هر کس که این مطلب را دید ۵ بار به نیت کیان کوچولو وشفای عاجلش دعا بخونه امن یجیب مضطر اذا دعا و یکشف سو کیان عزیز م دوستت داریم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 9:35 توسط مامانی |
|
|
دوستت دارم رژین نمی دونی چه قدر بهت وابسته ام قربون حرف زدنت قربون بالا گفتنت قربون ترسیدنت قربون دندونها ی قشنگت برم قربون بوسه هات ناز کردنات دل پاکت مامان گفتنهات اخه امروز چه قدر گریه کردی و لج اوردی مامان بردمت ده ده با هم رفتیم خرید و شما از تو میوه فروشی پریدی بیرون و دنبال یه دختر بچه رفتی تو یه مغازه دیگه اخه چه قدر بچه دوست داری تنها ی مامان قربون پفیلا خوردنت برم که همه را پخش میکنی تو اتاق عزیز مامان مو بده مو موز میخای چشم رژینم دیگه تلفن همگانی را هم شناختی یه گوشی دست تو میدم یه گوشی را ه خودم بر میدارم و بعد شما میخای خودتو بیاندازی زیر ماشی |