سلام به همه دوستهای خوبم
بعدا اضافه شده:

وعده دیدارما : " ساعت 7 بعدازظهر روزجمعه 31 خرداد پارک پردیسان "
آدرس دقیق :
از اشرفی اصفهانی (بسمت شرق )- واردهمت میشید - ورودی اول به سمت جنوب ( یادگارامام ) - یعنی ابتدای یادگارامام ( تقاطع یادگارامام وهمت ) - پارک پردیسان - جلوی درب ورودی ازداخل پارک (مقابل قفس غازها ) میبینتون :))
خیلی وقت بود از خودمون چیزی ننوشته بودیم
خاطرات ما بر میگرده به قبل از قرار نی نی سایتی ها
روزی که دایی رضا از شمال به تهرون اومد و ما ذوق زده شدیم اخه خیلی ناگهانی بود و ما نیم ساعت قبل از رسیدنش فهمیدیم که داره میاد
و منتظر عکس العمل رژین که چه میکنه و دختر ما ابتدا عا اندکی حساب برد ولی بعد نمی دونید چه کرد شروع کرد به در اوردن ادای دایی رضا که قبلا هم گفته بودم چون نمی تونه چشمش را چپ کنه گردنش را به سرش میچسبونه به حالت کج که حسابی همه را شاد میکنه این دلقک کوچولوی ما خلاصه اون چند روز حسابی بیرون گشتیم و خوردیم و خوش گذروندیم اخه ما مثل اسرای در بند همیشه منتظر دیدار خانواده هامون هستیم من هم که میمیرم برای اینها که دم به ساعت پیش من باشند
جاهایی که با اومدن دایی رفتیم
۱. خیابون گردی با ماشین بدون پیاده شدن و خوردن اش رشته سید مهدی تجریش
۲. رفتن به جاده کن و سولقان و خریدن گیلاس نوبری و خوابیدن بی سابقه رژین در ماشین البته بعد از سوزاندن اتیش و گرفتن کباب از کباخانه المهدی شهران
رژین خانوم هم طبق معمول روز جمعه خواب را بر اهل خانه حرام کرد و نگذاشت ما دلی سیر از خواب داشته باشیم روز شنبه من به اتفاق رژین و دایی رضا به ارژانتین رفتیم تا کار اداری انجام بدیم و وقتی اومدیم منزل دایی رضا با ر و بندیل را بست و رفت و ما را تنها گذاشت خدایا چه قدر تنهایی سخته من و رژین همیشه تنهاییم بعد از رفتن دایی رضا طبق معمول ما هرشب بیرون میرفتیم تا تنها بودن را را فراموش کنیم البته یه چند شب هم بابایی دیر رسید و نشد گرچه تو این روزها بیشتر فکر و ذکرم قرار نی نی سایتی ها بود و بعد از اون هم تعطیلات ارتحال خیلی دوست داشتم با دایی رضا میرفتم شمال اما تنهایی و دور بودن از شوهرم نیزبرام سخت شده من که غیر از اون کسی را ندارم تو تهرون البته دارم ولی رفت و امد نداریم خلاصه شمارش معکوس برای رفتن به شمال و ذوق دو صد چندان که مادرم و خواهرم با من میان تهرون خدا میدونه که خیلی خوشحال بودم چون چند روزی هم با هم بیشتر میموندیم روز دوشنبه عصر ساعت ۴ از تهرون رفتیم البته ترافیک شدید اعصاب ما را به هم ریخت و مجبور شدیم از سمت رشت بریم و گرما نیز بدتر از هر چیز دیگه من هم که مدتیه رژین را از پوشک گرفتم تو ماشین با ش ورت نگهش داشتم و دختر ما هم خدا و کیلی سیلزده نشد
و ما را شاد نمود فقط در قزوین به زور و عذاب منتش کردیم که ج ی ش کن و کرد وای که از اولین ج ی ش در جاده عکس هم گرفتم خلاصه ترا فیک رستم اباد حدودا ۱ساعت و اندی طول کشید و ما خسته و کوفته در ساعت حدودا ۲ ..... به منزل مادرم رسیدیم وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی نمی دونین رژین چه کرد اول از همه بگم رژین در کل راه بیدار بود جز یه بار که خوابید و شب تا دقیقه نود بیدار بود و به زور کودک ۱سال و نه ماهه را خوابوندم و وقتی در خانه مامان جون باز شد این بچه با ذوق(ببینید من نمی دونم چه جوری براتون شرح بدم) ذوقققققققققققققققق خودش را کشان کشان از پله ها به سمت مادر غرق در خواب گیج من رسوند و گفت هو هو هویه(قبلا گفته بودم نوعی لا لایی در شمال که وقتی به پشت میبندند بچه را میخوانند) حالا این بچه هی داد میزنه هویه هویه ( با حالت سوال و خبری) دیگه تصورش را بکنین که چه شود وای تا ۵ صبح نخوابیده فقط به مادرم چسبیده و نازش کرده و بوس و نواز خودش را روی بالشت مامان جونش انداخته و ممی اونو خورده
وای خدا یعنی بچه به این کوچکی این همه محبت حالیشه من که مونده بودم با عذاب خوابوندمش مگه میخوابید تا چشم رو هم میگذاشت میپرید و به مامانم میچسبید تا خیالش راحت بشه خواب نمیبینه و اون هست صبح هم زود بیدار شد نا گفته نمونه که یه عدد خروس بی محل از ساعتی که ما رفتیم شروع کرد به قو قو لی قو قو تا ما بخوابیم مادرم میگه از ۶ غروب شروع میکنه به خوندن صبح بچم که بیدار شد باز عشق ما مان جون بود شدیداااااااااااااااااا و من هم بدو برم دستشویی تا خونه مادرم نیز به سرنوشت خونه خودم دچار نشه ساعاتی بعد اتفاق دوم واییییییییییی اومدن خاله و شادی و سکته مجدد رژین نمی دونین چه کرد هی لوس میکرد خودشو ادای دایی رضا در می اورد کلمات جدید را میگفت هی پشت سر هم اله اله (خاله) ادی ادی(شادی) و هر از گاهی داااااااا داااااا ( با ذوق بخونید دا نام قبلی شادی بود) البته صبح قبل از اومدن اونها دیدم یه عدد رژین فاطمه دروازه را باز کرده و به سوی کوچه .زندانی کوچک ازاد شد و دنبال مرغ کرده بود و میگفت قولو قولو و این از عوارض خروس شب قبل بود بعد از ناهار هم همسرم از خواب بیدار شد و ناها رخورد بعدا ز ظهر این ملت نشستند پای فیلم سینمایی و من هم که عشق بیرون دارم شدیدا اصرار که بریم بیرون البته دوتا بچه ها را حموم کردم و کمی رژین هم خوابید غروب با خواهرمو خواهر زادم رفتیم جگر خریدیم و پاساژگردی کردیم و من منتظر شدم تا همسرم بیاد دنبالم و بریم خونه مامانم اخه اومدم خونه خواهرم و بچه هم تو خونه پیش مامانم بود که ساعتی نگذشت که به دلشوره افتادم مبادا بیدار بشه و ج ی ش کنه و مامانم نتونه ساکت کنه و گریه نکنه و این حرفها و تا زنگ زدیم که مامان چه خبر گفت پشت در خونه خواهرتم و یه عدد رژین فاطمه با لباس شادی (تصور کنید) و نالان تا حدی که مادرم نتونسته بود ساکتش کنه و وقتی دیدمش انگار دنیا را به من دادن و نمی دونین چه حالی پیدا کردم یه ساعتی که با من نبود انگار ناتمومم و دوریش برام خیلی سخت بود واقعا دوستش دارم خلاصه همسر ما که به تنهایی عازم دیار مادر شو شو جان شده بودند با تلفن من که اقا بیا دیگه بچه بیدار شد (چون قرار بود زود بیاد و منو ببره خونه تا مثلا بچه بیدار نشده برم و قرار بود نون هم بخریم) اومد دنبالمون و یه کم از دستش ناراحت شدم خودش میدونه چرا (نون) ......؟؟ (خودش فقط بخونه) و رژین هم که بی قرار ی میکرد فکر کردم شاید چیزی خورده و تو گلوش مونده و بردم برای تل انداختن (عملی که توسط شخصی انجام میشه که اگر چیزی در گلو گیر کرده در بیاورند) و در بین را ه چابکسر به کلاچای به مادر شوهرم تلفن کردم تا احوالپرسی کنم و قرار رفتن به منزلشان را فیکس کنم که شد برای شب بعددر بین را یه شربت سرما خوردگی +شیر+ پسته برا ی رژین خردیم و رفتیم خونه تا شام بخوریم(مرغ) رژین برای اولین بار به پدرم گفت با با یی و بچم ذوقی کرد که نگو شب هم با هم رفتیم منزل خاله دوباره و بچه ها با هم حسابی بازی کردند و بارانی میومد که نگو اخی چه هوایی دلم برای شمال دوباره تنگ شده فردا هم مامانم یه مقدارکار داشت و من هم با هاش کمک کردم و دایی به شستن ماشین شوهرم پرداخت و ناهار خوردیم و بعداز ظهر برای رفتن به منزل مادر شوهرم اماده شدیم و زود رفتیم تا کمی کمک کنم و بچه ها هم با هم بازی کنند غروب مادر شوهرم از مزرعه اومد و مادرم هم کلی کمک کرد تا غذا درست کنه تا مادر شوهرم که از سر کار اومد خسته نشه و دست رژین هم سوخت چون بخاری روشن بود و یه بار هم لای در موند عزیز به رژین خوراکی داد و کلاه و دمپایی و کش موداد و بچم کلی ذوق کرد به پدر بزرگش میگه باه و مادر بزرگش عی (عزیز) و وقتی خونشونو دید یه بچه به این کوچکی نمی دونین چه ذوقی کرد اون شب هم به خوبی و خوشی گذشت و اومدیم خونه و فردا همه با هم رفتیم بازار محلی ۵ شنبه بازار تا خرید کنیم و مادرم برای رژین پارچه خرید و بردیم خیاط بدوزه و بعد از ظهر هم رفتیم منزل عزیز تا بگیم فردا میاییم خونتون که هرچه موندیم عزیز نیومد تا بگیم فردا مهمونتونیم در نتیجه قرار شد خواهر شوهرم بهش بگه و به ما خبر بده که............. بگذریم خلاصه روز جمعه رفتیم جواهر ده رامسر تفریح ولی حال خواهرم خوب نبود و چندین بار خودش و بچش بالا اوردن و گفت که به تهران نمیاد و من واقعا شوکه شدم چون خدا میدونه چه نقشه هایی کشیده بودم و واقعا ناراحت شدم البته سفر به جواهر ده خوش گذشت و شام هم یه چیز سبک خوردیم و خوابیدیم تا فردا که روز اخر بود حسابی کیف کنیم روز شنبه بعداز ظهر همگی به اتفاق رفتیم رودسر و لنگرودو تا بچه ها حسابی بازی کردن و حسابی تو شهر بازی خودشونو تخلیه کردن سوای اینکه رژین خانوم هم بعد از چندین ساعت ج ی ش نکردن خودشو تو ماشین البته با گفتن پی پی و کردن جیش خودشو تخلیه کرد اخه بچم یبوست گرفته بود و نمی تونست دستشویی بره و اون چند روز عذاب کشید خلاصه رژین خانوم ما توشمال اصلا جیش نکرد و اعلام هم میکرد که داره البته من هم خیلی مواظب بودم چون همه جا خونه ما که نیست جز یه بار که روی زیر انداز عزیز جیش کرد که اون هم چون شدیدا خسته بود و تو ماشین که بچم با ناله گفت و من هم دیگه دعواش نکردم و خدا را شکر تا امروز بیرون منو شرمنده نکرده یکشنبه صبح رفتم لباساشو گرفتم واییییییییییی چه ناز شده بود و رفتیم منزل عزیز خداحافظی و بعد از اون با مادرم و شوهرم بدون خواهرم به تهرون اومدیم و تو جاده خیلی خوش گذشت و وقتی اومدیم تهرون مثل جنازه خوابیدیم وای تو را که بعد از کندوان اش می فروشند نمی دونید چی شد منکه هوس خوردن اش کرده بودم یه کاسه گرفتم امااااااااااااااااااااااااااا اشش مسموم بود با طعم و عطر بد که تا به حال ندیده بودم جالب اینجاست طرف قبول هم نداشت و میگفت نه هیچ مشکلی نداره ولی به خدا خراب بود و ما شام نون و پنیر و هندونه خوردیم این چند روزی که مادرم اینجا بود خیلی خوش گذشت و با هم کلی بیرون رفتیم الان هم با اشک چشم دارم مینویسم اخه مادرم صبح رفت و بعد از رفتنش به قدری اشک ریختم که حالم بد شد من از تنهایی واقعا متنفرم الان دو ساعتی میشه که رفته ولی من باور نکرد م رژین هم الان بیدار شد نمی دونمم سراغشو میگیره یا نه ولی اصلا حال و حوصله ندارم این چند روز چند با ر رفتیم پایین منزلمون میدون بار رفتیم با هم دکتر رفتیم تجریش رفتیم و اش و حلیم خوردیم و جمعه هم رفتیم سمت پایین شهر و بعد هم هفت حوض رفتیم و می خواستم برای رژین کفش بخرم که نشد دلم میخواست همیشه در کنار انها باشم ولی یه ماه دیگه دوباره میرم شمال پس امیدواری بهترین چیز هست
درباره رژین :
نمی دونین چه قدر باحال شده دیروز به من گفت الام اوبی یعنی سلام خوبی عنک یعنی عینک و واقعا همه کلمات را میگه بگو پلچاله (اسم یه محل هست) پلله بگو کلاچای(کلالای) اسانسور( اسانتو) بگو اش (اس) شدیدا با محبت شده معنی خیلی چیزها را میفهمه در مقابل درد خودشو لوس میکنه و مظلوم نمایی میکنه با همه صمیمی هست و خیلی باهوش و گاهی که میخاد منو عذاب بده اسم هر حیوونی را میگم چی میگه میگه هاپ هاپ
پی نوشت:
از سفری که داشتم راضی بودم ولی همیشه ادم خوش نیست ناخوش هم همراه ادم هست
ادمی در زندگی هرچه کم توقع تر و کم گله تر باشه بهتره و نباید به امید دیگران باشه
خیلی ها در لباس دوست و در دل دشمن هستند
از لحظات واقعا لذت ببر و بدی نکن چون خوبی باقی میمونه











