












![]() |
![]() |
|
|
عزیزم اخه تو چه قدر عزیزی برات بمیرم اللللللللللللللللللللهی
دایی تو عکس چشماشو چپ کرده چون نمیتونی چشم چپ کنی یکطرف اعضای بدنت را کج میکنی میچسبونی یه گردنت اخه ۲۰ ماهه من چرا اینقدر باحالی خلاصه خانم سیف پور که دیروز اومده بود اونجا داشت البوم نگاه میکرد اگه بدونی چه کردی دونه دونه با زبان بی زبانی معرفی کردی الا داییزا باه عمه هو هو عی مجبورم دوباره معرفی کنم آلا: خاله داییزا: دایی رضا باه: بابا جون ـ( باجونه) عمه :عمه اسمش( میمه )همون مریم هست که اونو مریمه صدا میکنند عمه کوچیکته اما دخترش از تو بزرگتر و شما اتفاقی برای اولین بار وقتی گفتم بگو مریم گفتی مریمه یا همون میمه ناقلا تو از کجا میدونستی هو هو هو هو : مادر بزرگ مادری یا همون مان جونه هست هوی هوی هووووویه هوی هوی هویه ای سر او سر تلار هویه (یعنی از این سمت تا اون سمت ایوان بزرگ همون تراس یا بالکن امروزی) و ....الی اخر که اموزش زبان را بی خیال باشید عی: همون مادرشوهرم هست که عزیز نامیده میشه خلاصه این بچه با زبان بی زبانی همه را معرفی کرد اخرش ارور داد به عزیز میگفت باه به دایی رضا میگفت الا و ...... دیشب هم بابا ما رو برد گردوند و موقع اومدن قوری و دوغ خریدیم دیروز ۲ بار پفیلا خرید یکی غروب یکی شب که مامان همه رو خورد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 16:52 توسط مامانی |
|
|
قصد دارم عکسهای نوزادی رژین را هم نمایش بدم منتهی نمیدونم چه طوری باید یه صفحه ای را درست کنم که مجبور نشوم تو متن اصلی قرار بد م یه چیزی مثل بایگانی نمی دونم چرا صفحات جدید در بلاگفا کار نمیکنه و یا شا ید من بلد نیستم از دوستا نی که می توانند کمک کنند خواهش میکنم راهنمایی کنند در ضمن ایا امکان این وجد داره که یه روزی اطلاعات سایت حذف بشه چه کار باید کرد تا مطالب به کل از بین نره سوالم این شد
چه طور میتونم یه صفحه ای درست کنم که مطالبم در متن اصلی قرار نگیره و مستقیم وارد اونجا بشه می خواهم عکسهای بچگی خانوادگی دوستها و فامیلها داخل اون قرار بگیره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 18:21 توسط مامانی |
|
|
سلا م
قرار شد برگردم و دوباره بنویسم دیروز بعداظهر یه کم خوابیدم بابام وقتی اومد من لا لا کرده بودم و پدرم برام پفیلا خریده بود مامان جون هم اس ام اس زد و شماره موبایلش را داد البته بعدش تماس هم گرفت چرا خلاصه من که از خواب بیدار شدم دیدم بابایی تو حمومه وکلی ذوقیدم و داد زدم (اینو با قلدری تلفظ کنید) باباااااااااااا (یه چیزی تو مایه های شبهای برره) خلاصه مامان کامپیوتر ندیده تازه وب زده ام که جز با کامپیوتر ببخشید رایانه کاری نداره طبق معمول داشت وب انگول میکرد و تند تند من رااماده کرد به اتفاق ددی( چون از بچگی ددی میگفتند و الان هم ددی رمضانزاده میگیم ) البته همون لحظه نه چون ۱۰:۳۰شام خوردیم ولی من ساعت ۱۲ را هم به خاطر دارم که بابام پریشون رفت توالت و گفت تو رو خدا ساكت مي خوام بخوابم راستي چند شبه ياد گرفتم بعد از شير خوردن خودم بخوابم و تازه ميتونم آ و ب و گاهي پ را هم بگم مثل الان كه ماماني داره مينويسه گفتم آ آاو یعنی اهو من تاد ه ميشمرم حرف ميزنم حسابي يك سال و ۸ ماهم البته در حسابي بودنش كمي اغراق هم كردم حالا مامان ميگه ديشب پشه بند زديم چون پشه ها خيلي رژين را اذيت ميكردند و من هم بي خواب ميشدم واسه همين مجبور شديم الان رژين انگشتامو گرفته و ميشمره يكدونه انگشت ۱ دومي دو الهي قربونت برم كه اتل متل ميخوني وقتي پشه بند ديد (الان هم اداي مامان جون دايي زا)اینقدر ذوق کرد که نگو الان هم که به به میخاد خلاصه خیلی باحال شده عزیزش که با مامان من رفته بود زیارت براش دمپایی و کش مو خریده خیلی خدا را شکر میکنم انشا ا... همیشه خوبی باشه رژین چند با ر من پفیلا های رو زمین را جارو کردم وتو دوباره از خاک انداز ریختی بیرون اخه جرا مامانی این واقعه الان رخ داد برم تا بدتر نشده جارو برقی کنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 10:54 توسط مامانی |
|
سلام خاله جونم دوستم خوبه دوستش دارم یه دونای دونا (دنیا)دلم میخاد سالم باشه و براش کلی دعا میکنم خاله ایرن سایت منو خو شتل کرده حالا نوبت خا طرات من دیروز من و مامان و بابام باهم رفتیم بیرون من پفک خریدم چیپس خریدم ولی مامانم نمی ذاره بخور م فقط چند تا دونه چون خوب نیست وقتی بابایی رو میبینم ذوق میکنم بابام دیروز که اومد کمی کارهاشو کرد و بعد باهم رفتیم بیرون مامانم برامون ماهی و سبزی پلو درست کرده بود من هم یه کم خوردم اخه زیاد ماهی نمی خورم دیشب یه سر به همسایه پایینی زدم و باشون دلربایی کردم می خواستم در را ببندم وبا اونها تنها باشم ولی نشد دیروز هم کمی با خانم سیف پور باژی کردم و می خواستم خال صورتش را بکنم و دیشب هم همینطور اخه خانم سیف پور تازگیها با ما خیلی خوب شده دیوز غروب مامانی برای خاله تلفن کرد و من هم کمی مزه ریختم وای خاله چه دل پری داشت الان هم دارم کمد میریزم به هم و داد مامانم الانه که در بیاد امروز یه کارت خریدیم و مث بی تلفنها رفتیم دم کارت تلفن ولی دیگه دوران نقاهت هست کم کم خوب شدیم مامان امروز منو پارک برد با سر سره و الاگلنگ بازی کردم تو پارک اب خوردیم البته قبلش پرسیدیم ایا خوردنی هست یا نه(نکته اموزشی)بعد که اومدیم خانه هندوانه خوردیم البته به بابا هم زنگ زدیم و گفتیم زود بیا فعلا تا بعد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 16:33 توسط مامانی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 11:59 توسط مامانی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 11:38 توسط مامانی |
|
|
مامان ديروز حسابي خونه تكوني كردم البته با مشاركت شما
اره اسباب بازيهاتو ميا نداختي وسط سالن و بنده هم بايد در حين جارو دوباره جمع ميكردم و جالب اينكه اشغالها رو با پا اينطرف و اونطرف ميكردي پس از تعويض چندين ده ده (منظور از ده ده دمپايي و كفش ميباشد انشا... چند روز اينده لغتنامه هم منتشر ميكنيم) با من مشغول به شستن توالت شدي البته چه عرض كنم با شت پشت مامان را شستي اه اه اه خلاصه در ساعت نمي دونم چند يه چيزي خورديم كه نميريم البته ديروز با اون همه خانه تكوني شما فيلم خاطراتت رو هم ديدي الان هم داري كمد به هم ميريزي و به سليقه خود خونه ميتركوني ببخشيد ميتكوني همون اولي درسته |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:26 توسط مامانی |
|
|
عزیز دلم رژینم که با کارها ی بامزت ما را خیلی خوشحال میکنی شما دیروز بلاخرا موفق شدی خو د را به داخل حموم جاکنی و با بابا دوش بگیری دیروز رفتیم سمت تهرانپارس یه سر در خانه خاله گلی را زدیم ولی نبود رفته بود مشهدما هم رفتیم هفت حوض حسابی گشتیم و کباب ترکی خریدیم سه تایی تو ماشین خوردیم تو هم هی میگفتی نو نو یعنی نونالانهم که من تکرارش میکنم میگی نونو نو نونو نو نو با انگشت اشاره البته نو کاربردهای زیادی دارد و این حرکت یعنی نه نه نه نه حالا هم وسایل ارایش مامان را بازرسی میکنی اخه تو چه قدر شیرینی مامانی باید برم کلی کار دارم دوباره برات مینویسم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:38 توسط مامانی |
|
|
الهی قربونت برم مگه تو چه قدر میخوری که حالا چند کالری بسوزونی میگی منو رو ترد میل بگذارید اخا من نمیتونم اینقدر راحت روش راه برم ولی تو مث قرقی میمونی الهی قربون محبتت برم با با ول نمیکنی همش بهش چسبیدی باهاش بازی میکنی براش جیغ میزنی میبوسی صبح همچی خودتو لوس کرده بودی و بهش میچسبیدی اون هم که حسابی دلش غش میره برات دیشب رفتیم سمت جمهوری بعد هم اش خریدیم دیروز که بابا اومد تو خواب بودی برات پفیلا خرید بیدار که شدی محکم بهش چسبیدی انگا ر که دنیا رابهت دادن مامانی نمی دونی چه قدر شیرینی دیروز برات لوبیا پلو درست کردم دوست داری عزیزم واسه مامان جون هم زنگ زدم بی حال بود صبح هم برای خاله تلفن کرده بودم دیروز میدونی زود بیدار شدم شما هم که دیشب دیر خوابیدی البته همه مون دیر خوابیدیم
امروز هم که من مشغول کارهای سایتت بودم پریدی اینور و بغلم شیر خوردیو بامن مشغول شدی تا بابا بیدار بشه البت بیدارش کنیییییییییم!!!!!!!! بعدازظهر هم فیلم سینمایی دیدیم ناهارمون را خوردیم(بعداز ظهر ناهار خوردیم ظهر صبحانه) تو هم حسابی مشغول بازی شدی احساس کردم دماغت اب میکنه بهت شربت دادم الهی بمیرم که میگفتی بریز تو قاشق خودم بخورم عاقل من باهوش من قربون شمردنت الان هم بابا رفته حموم در را میکوبی و جواب نمیشنوی داری با اسباب بازی هات بازی میکنی یه توپ کوچک کوچک زرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 18:15 توسط مامانی |
|
|
وقتیدیشب بابایی وبلاگت را دید کلی ذوقید!!!!
فقط بغلت کرده و بوسیده و پهلوت خوابید تا دیروقت رفتیم بیرون عزیزم شیرینم دوستت داریم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 14:55 توسط مامانی |
|
|
رژین جان خیلی خوشحالم که تونستم یه وبلاگ شخصی برات درست کنم امیدوارم خاطرات خوش شما را توش ثبت کنم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 16:59 توسط مامانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خداوند در تاريخ 4/6/85يكي از فرشته هاي كوچولوش را به ما هديه داد من با ايجاد اين وبلاگ زيبايي اين عشق اسماني را به قلم مياروم گرچه قابل وصف نيست اما با نوشتن خاطرات دخترم ميخواهم در اينده شيريني بخش لحظاتش و در حال ارامبخش شيرينترين لحظاتم باشد واین وبلاگ را بهش تقدیم کنم تا خودش نوشتن خاطراتش را ادامه بده
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
عکس دوستان رژین(بزودی) |
| نویسندگان |
|
مامانی مامان سميرا بابا رضا |
| پیوندها |
|
ني ني سايت سايت پزشكي بلاگفا اسمایلی های بلاگفا |
|
RSS
|