تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by 
<a href=Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker خاطرات رژین
عزیزم اخه تو چه قدر عزیزی برات بمیرم اللللللللللللللللللللهی

دایی تو عکس چشماشو چپ کرده چون نمیتونی چشم چپ کنی یکطرف اعضای بدنت را کج میکنی میچسبونی یه گردنت اخه ۲۰ ماهه من چرا اینقدر باحالی این جمله به علت ذوق مادرانه بود الان هم داری با بسکتبالت بازی میکنی فکر نمیکنم تا ده دقیقه دیگه از تورش چیزی با قی بمونه  اخه مامان چرا ؟خرابکاری تا به کی مافیای کوچولوی من دیروز که بابا جون اومد خانه کنار تو گل من خوابید مامان هم با تلفن حسابی وراجی با الا کرد و مان جون (برای شناسایی این افراد به پستهای قبلی مراجعه نمایید)

خلاصه خانم سیف پور که دیروز اومده بود اونجا داشت البوم نگاه میکرد اگه بدونی چه کردی دونه دونه با زبان بی زبانی معرفی کردی الا داییزا باه عمه هو هو عی مجبورم دوباره معرفی کنم

آلا: خاله

داییزا: دایی رضا

باه: بابا جون ـ( باجونه)

عمه :عمه اسمش( میمه )همون مریم هست که اونو مریمه صدا میکنند عمه کوچیکته اما دخترش از تو بزرگتر و شما اتفاقی برای اولین بار وقتی گفتم بگو مریم گفتی مریمه یا همون میمه ناقلا تو از کجا میدونستی بلاخره خون کشش میکنه

هو هو هو هو : مادر بزرگ مادری یا همون مان جونه هست اها چه ربطی داره عرض میکنم مادر بنده شمالی هست و رژین را به کولش میبست مثل قدیمی ها براش اواز میخون یکی از اونها این 

هوی هوی هووووویه خوب یه نوع اوازه  البته این اینطوریه

هوی هوی هویه ای سر او سر تلار هویه (یعنی از این سمت تا اون سمت ایوان بزرگ همون تراس یا بالکن امروزی)  و ....الی اخر که اموزش زبان را بی خیال باشید

عی: همون  مادرشوهرم هست که عزیز نامیده میشه 

خلاصه این بچه با زبان بی زبانی همه را معرفی کرد اخرش ارور داد به عزیز میگفت باه به دایی رضا میگفت الا و ......

دیشب هم بابا ما رو برد گردوند و موقع اومدن قوری و دوغ خریدیم دیروز ۲ بار پفیلا خرید یکی غروب یکی شب که مامان همه رو خورد اومدیم خانه شام خوردیم حموم کردیم و لا لا  دیروز بابا یه چیزی شبیه لپ لپ خرید که مال همیار پلیس بود چند روز پیش هم کلاهش را برات اورد بابایی دوست دارم مامان نقشه کشیده غروب منو ببره ارم یعنی باز هست

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 16:52  توسط مامانی | 
قصد دارم عکسهای نوزادی رژین را هم نمایش بدم منتهی نمیدونم چه طوری باید یه صفحه ای را درست کنم که مجبور نشوم تو متن اصلی قرار بد م یه چیزی مثل بایگانی نمی دونم چرا صفحات جدید در بلاگفا کار نمیکنه و یا شا ید من بلد نیستم از دوستا نی که می توانند کمک کنند خواهش میکنم راهنمایی کنند در ضمن ایا امکان این وجد داره که یه روزی اطلاعات سایت حذف بشه چه کار باید کرد تا مطالب به کل از بین نره سوالم این شد

چه طور میتونم یه صفحه ای درست کنم که مطالبم در متن اصلی قرار نگیره و مستقیم وارد اونجا بشه

می خواهم عکسهای بچگی خانوادگی  دوستها و فامیلها داخل اون قرار بگیره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 18:21  توسط مامانی | 
سلا م

قرار شد برگردم و دوباره بنویسم دیروز بعداظهر یه کم خوابیدم بابام وقتی اومد من لا لا کرده بودم و پدرم برام پفیلا خریده بود مامان جون هم اس ام اس زد و شماره موبایلش را داد البته بعدش تماس هم گرفت چرا یا این یا اون

خلاصه من که از خواب بیدار شدم دیدم بابایی تو حمومه وکلی ذوقیدم و داد زدم (اینو با قلدری تلفظ کنید) باباااااااااااا (یه چیزی تو مایه های شبهای برره)  خلاصه مامان کامپیوتر ندیده  تازه وب زده  ام که جز با کامپیوتر ببخشید رایانه کاری نداره طبق معمول داشت وب انگول میکرد و تند تند من  رااماده کرد به اتفاق ددی( چون از بچگی ددی میگفتند و الان هم ددی رمضانزاده میگیم ) رفتیم سمت ولی عصر وای چه چیزایی دارن من دلم خانه کودک میخاد البته من هم تا اونجا یا برای ادمهای ماشین بغلی مظلوم نمایی میکردم و یا نی نی میدیدم مثل شیر درنده می خواستم خودمو از پنجره پرت کنمخلاصه مامان میخاد اخر هفته منو ببره خانه کودک خانه کودک(لطفا با ریتم تو تلویزیون بخونید) البته به اسم مامان اما باپول بابا  بعد هم مامان گفت بریم سمت انقلاب اش بخریم و جاتون خالی من لباس سفید و سارافون قرمزم را پر از نعنا داغ کردم وای مامانم فریادی کرد که بابام خشک شد (نه زنده هستا نترسید ) اومدیم خونه قبلش هات داگ خریدیم مامانی درستش کرد خوردیم و خوابیدیم

البته همون لحظه نه چون ۱۰:۳۰شام خوردیم ولی من ساعت ۱۲ را هم به خاطر دارم که بابام پریشون رفت توالت و گفت تو رو خدا ساكت مي خوام بخوابم

راستي چند شبه ياد گرفتم بعد از شير خوردن خودم بخوابم و تازه ميتونم آ و ب و گاهي پ را هم بگم مثل الان كه ماماني داره مينويسه گفتم آ  آاو    یعنی اهو من تاد ه ميشمرم حرف ميزنم حسابي يك سال و ۸ ماهم البته در حسابي بودنش كمي اغراق هم كردم حالا مامان ميگه

ديشب پشه بند زديم چون  پشه ها خيلي رژين را اذيت ميكردند و من هم بي خواب ميشدم واسه همين مجبور شديم

الان رژين انگشتامو گرفته و ميشمره يكدونه انگشت ۱ دومي دو الهي قربونت برم كه اتل متل ميخوني وقتي پشه بند ديد (الان هم اداي مامان جون دايي زا)اینقدر ذوق کرد که نگو الان هم که به به میخاد  خلاصه خیلی باحال شده عزیزش که با مامان من رفته بود زیارت براش دمپایی و کش مو خریده خیلی خدا را شکر میکنم انشا ا... همیشه خوبی باشه رژین چند با ر من پفیلا های رو زمین را جارو کردم وتو دوباره از خاک انداز ریختی بیرون اخه جرا مامانی این واقعه الان رخ داد برم تا بدتر نشده  جارو برقی کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 10:54  توسط مامانی | 

سلام خاله جونم دوستم خوبه دوستش دارم یه دونای دونا (دنیا)دلم میخاد سالم باشه و براش کلی دعا میکنم خاله ایرن سایت منو خو شتل کرده

حالا نوبت خا طرات من 

 دیروز من  و مامان و بابام باهم رفتیم بیرون من پفک خریدم چیپس خریدم ولی مامانم نمی ذاره بخور م فقط چند تا دونه چون خوب نیست وقتی بابایی رو میبینم ذوق میکنم بابام دیروز که اومد  کمی کارهاشو کرد و بعد باهم رفتیم بیرون مامانم برامون ماهی و سبزی پلو درست کرده بود من هم یه کم خوردم اخه زیاد ماهی نمی خورم دیشب  یه سر به همسایه پایینی زدم و  باشون دلربایی کردم می خواستم در را ببندم وبا اونها تنها باشم ولی نشد دیروز هم کمی با خانم سیف پور باژی کردم و می خواستم خال صورتش را بکنم

و دیشب هم همینطور اخه خانم سیف پور تازگیها با ما خیلی خوب شده دیوز غروب مامانی برای خاله تلفن کرد و من هم کمی مزه ریختم وای خاله چه دل پری داشت الان هم دارم کمد میریزم به هم و داد مامانم الانه که در بیاد

امروز یه کارت خریدیم و مث بی تلفنها رفتیم دم کارت تلفن و برا ی مامان جون تلفن کردیم قرار مامان جون امشب شماره موبایلش را بده من من هم میخام به بابایی بگم برای مامان یه تلفن همراه بخره (الان ملت میگن اینها کی هستند نه تلفن دارند نه تلفن همراهاخه ماجراش مفصل ما تلفن داریم ولی مامان بعدا از ۱۷۰۰۰۰تومان ناقابل  که البته نصفش را هم دایی رضا برای...... زنگ زده بود به این نتیجه رسید برای ترک اعتیاد تلفن یه مدت گوشی تو خونه نگذاره و موبایل هم که دیگه سر از ......در میاره و فعلا  تو ترکیم همین

ولی دیگه دوران نقاهت هست کم کم خوب شدیم مامان امروز منو پارک برد با سر سره و الاگلنگ بازی کردم تو پارک اب خوردیم البته قبلش پرسیدیم ایا خوردنی هست یا نه(نکته اموزشی)بعد که اومدیم خانه هندوانه خوردیم البته به بابا هم زنگ زدیم و گفتیم زود بیا فعلا تا بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 16:33  توسط مامانی | 
Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 11:59  توسط مامانی | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 11:38  توسط مامانی | 
مامان ديروز حسابي خونه تكوني كردم البته با مشاركت شما

اره اسباب بازيهاتو ميا نداختي وسط سالن و بنده هم بايد در حين جارو دوباره جمع ميكردم و جالب اينكه اشغالها رو با پا اينطرف و اونطرف ميكردي پس از تعويض چندين ده ده (منظور از ده ده دمپايي و كفش ميباشد انشا... چند روز اينده لغتنامه هم منتشر ميكنيم) با من مشغول به شستن توالت شدي البته چه عرض كنم با شت پشت مامان را شستي اه اه اه

خلاصه در ساعت نمي دونم چند يه چيزي خورديم كه نميريم  البته ديروز با اون همه خانه تكوني شما فيلم خاطراتت رو هم ديدي الان هم داري كمد به هم ميريزي و به سليقه خود خونه ميتركوني ببخشيد ميتكوني

همون اولي درسته مامان بيچاره ديروز با اين همه كار شام خوشمزه هم درست كرد كه البته بيچاره بابا موقع شام به علت اذيت ازار كودكي بيست ماهه از خوردن شام با لذت محروم شدو من فيض بردم چون جوجه محلي بود كه مامان بزرگت داده بود (بهتر بگم جوجه اي از سرزمينهاي شمالي يا همون شمال خودمون يه وقت ياد اوشين و اينها نيفتيد ناگفته نماند كه مادر بزرگ رژين ما دست كمي از مادر شوهر  اوشين نداره و شما را هم ابتداعا به علت درست تلفظ نكردن اوشين ميگفتند نه رژين مادر جون كشو جاي نشستن نيست كه شما هي وسيله ها را ميريزي بيرون و جالب اينكه طبقه دوم كشو هم مينشيني الان هم كه دعوا كردمت يه توضيح مختصري دادي كه نمي دونم چه بود البته الان با لبخند و حركات دست داري منو خ... ميكني كه چي به هدف كه همانا نشستن در كشو هست برسي نمي دونم حالا هي چرا عمه مي گي سوهان روح من ديروز كمي خريد كرديم واسه خونه و بعد از گشت و گذار و بنزين زدن اومديم خونه البته غروب براي الااااااا  تلفن كرديم و با مامان جون هم كه معروف شده به مان جونه  حرف زديم ببخشيد الا  همون خاله  است لطفا  كشيده تلفظ كنيد الا +چند آ بعد از اخرين ا يا مثلا دايي زا همون دايي رضا و در مورد برف برق برگ فقط  گفتن بر مشگل را حل ميكنه و اخر كلمات تلفظ نميشه !!! مثلا بگو برف الان هم اتفاقا گفت بر بگو برگ   پاسخ :بر بگو برق  پاسخ: بر  و كلي چيز ديگه كه بعدا ميگم البته ات دت دودوله دا ات جوره همون اتل متل توتوله گاو حسن چه جوره هست  شرمنده  رژين گفت  من بي تقصيرم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:26  توسط مامانی | 
عزیز دلم رژینم که با کارها ی بامزت ما را خیلی خوشحال میکنی شما دیروز بلاخرا موفق شدی خو د را به داخل حموم جاکنی و با بابا دوش بگیری دیروز رفتیم سمت تهرانپارس یه سر در خانه خاله گلی را زدیم ولی نبود رفته بود مشهدما هم رفتیم هفت حوض حسابی گشتیم و کباب ترکی خریدیم سه تایی تو ماشین خوردیم تو هم هی میگفتی نو نو یعنی نونالانهم که من تکرارش میکنم میگی نونو نو نونو نو نو با انگشت اشاره البته نو کاربردهای زیادی دارد و این حرکت یعنی نه نه نه نه حالا هم وسایل ارایش مامان را بازرسی میکنی اخه تو چه قدر شیرینی مامانی باید برم کلی کار دارم دوباره برات مینویسم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:38  توسط مامانی | 
الهی قربونت برم مگه تو چه قدر میخوری که حالا چند کالری بسوزونی میگی منو رو ترد میل بگذارید اخا من نمیتونم اینقدر راحت روش راه برم ولی تو مث قرقی میمونی الهی قربون محبتت برم با با ول نمیکنی همش بهش چسبیدی باهاش بازی میکنی براش جیغ میزنی میبوسی صبح همچی خودتو لوس کرده بودی و بهش میچسبیدی اون هم که حسابی دلش غش میره برات دیشب رفتیم سمت جمهوری بعد هم اش خریدیم دیروز که بابا اومد تو خواب بودی برات پفیلا خرید بیدار که شدی محکم بهش چسبیدی انگا ر که دنیا رابهت دادن مامانی نمی دونی چه قدر شیرینی دیروز برات لوبیا پلو درست کردم دوست داری عزیزم واسه مامان جون هم زنگ زدم بی حال بود صبح هم برای خاله تلفن کرده بودم دیروز میدونی زود بیدار شدم شما هم که دیشب دیر خوابیدی البته همه مون دیر خوابیدیم

امروز هم که من مشغول کارهای سایتت بودم پریدی اینور و بغلم شیر خوردیو بامن مشغول شدی تا بابا بیدار بشه البت بیدارش کنیییییییییم!!!!!!!!

بعدازظهر هم فیلم سینمایی دیدیم ناهارمون را خوردیم(بعداز ظهر ناهار خوردیم ظهر صبحانه)

تو هم حسابی مشغول بازی شدی احساس کردم دماغت اب میکنه بهت شربت دادم الهی بمیرم که میگفتی بریز تو قاشق خودم بخورم عاقل من باهوش من قربون شمردنت الان هم بابا رفته حموم در را میکوبی و جواب نمیشنوی داری با اسباب بازی هات بازی میکنی یه توپ کوچک کوچک زرد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 18:15  توسط مامانی | 
وقتیدیشب بابایی وبلاگت را دید کلی ذوقید!!!!
فقط بغلت کرده و بوسیده و پهلوت خوابید تا دیروقت رفتیم بیرون
عزیزم شیرینم دوستت داریم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 14:55  توسط مامانی | 
رژین جان خیلی خوشحالم که تونستم یه وبلاگ شخصی برات درست کنم امیدوارم خاطرات خوش شما را توش ثبت کنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 16:59  توسط مامانی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خداوند در تاريخ 4/6/85يكي از فرشته هاي كوچولوش را به ما هديه داد من با ايجاد اين وبلاگ زيبايي اين عشق اسماني را به قلم مياروم گرچه قابل وصف نيست اما با نوشتن خاطرات دخترم ميخواهم در اينده شيريني بخش لحظاتش و در حال ارامبخش شيرينترين لحظاتم باشد واین وبلاگ را بهش تقدیم کنم تا خودش نوشتن خاطراتش را ادامه بده

پیوندهای روزانه
امیر پارسای ناز خاله باهره
ارشیا کوچولوی هاله
ماجراهای مزدا و پیشی
کلاچای شهر زیبای من
ساتیار گلم
وحید و سحر
ماجرا های یاس و امیر علی
خاطرات رژین در نی نی سایت
ادرس من در یاهو 360
خاطرات پرنیان
روژان یکی یدونه
خاطرات بزرگ شدن من
ایین نی نی گولو
عاشقانه ها(مریم جون)
ستارگان اسمان قلبم
خاطرات دانیال کوچولو
خاطرات حلما کوچولو
خاطرات تارا
ایلیا کوچولو
خاطرات شایان
بابایی ها و نی نی ها
شایلی تکه ای از ماه
مانی قندی
حس قشنگ مادری
نی نی گولو
پگاه و پارسا
اندیا عشق مامانش
ملوسکم
دختر من نازنین
سارا shimboskoli مامان بابا
تجربه های مامان ارتا
لاریسا جون
مانا و مانیا دخترهای اسمون
هستی شیرینی زندگی مامان و بابا
خاطرات معین ا لدین
نی نی ارتین
خاطرات كودك ايرن
خاطرات شهراد
کیان پیکاسو
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
آرشیو موضوعی
عکس دوستان رژین(بزودی)
نویسندگان
مامانی
مامان سميرا
بابا رضا
پیوندها
ني ني سايت
سايت پزشكي
بلاگفا
اسمایلی های بلاگفا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان